نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

پاییز و زمستان همیشه باعث خوشحالی ام هستند. اول بخاطر خنکی و بعد طول
ساعات تاریکی و بعد هم مقدار کار مفید زیادی که می توانم انجام دهم. بدترین بخش
تابستان  برای من غیر از گرما، ساعات بین دو ظهر تا غروب است. این حدود هفت
ساعت برای من جزو عذاب آورترین ساعات روز خاصه در ایام تعطیلات است که رسما هر
کاری هم بکنم به زور و با زجر توام است. پاییز و زمستان این خوبی را برای من دارد که
ساعات کسل کننده روز را به حداقل می رساند تا من بتوانم در این دو فصل بیشتر
زندگی کنم و امید به زندگی را به میزان قشنگی افزایش دهم. به همین خاطر هم خوش
آمد می گویم به عصرهای تاریک کشدار، برگ های زرد و خش خش شان زیرپا، به
خنکی هوا به خرمالو به نارنگی به انار به پرتقال به لیمو شیرین حتی به شب چله و به
زندگی :)
نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٦ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

همیشه وقتی زنگ می زند می پرسد خوابیده بودی یا نه. فرقی هم نمی کند که دوازده

شب زنگ بزند یا دوازده ظهر. من هم اگر خواب بودم می گفتم بله و اگر نبودم می گفتم

خیر. شاید گناهکار صدای همیشه آرام و خسته من هم باشد که مخصوصا پشت تلفن

خسته تر هم به گوش می رسد. اما این هم دلیلی نمی شود که ساعت دوازده ظهر یا

شش عصر از آدم بپرسند خواب بودی یا نه. اصلا اگر تو می دانی ساعتی که زنگ زدی

می تواند ساعت خواب باشد برای چه زنگ می زنی که بعد هم سوال بپرسی و معذرت

خواهی هم کنی؟ این بار که زنگ زد باز هم همان سوال ابتدایی همیشگی را پرسید.

خواب نبودم اصلا اما چون فکر کردم که دوست دارد خواب باشم گفتم خواب عمیقی

نبودم و چرت مختصری بود و مشکلی نیست. فکر می کنم خودم هم دوست داشتم که

صدای خسته و آرامم را توجیه کنم و به همین خاطر دروغ گفتم. بعد سوال دیگری پرسید

در مورد پولی که بهش داده بودم. پرسید تو هم برای وام گذاشته بودی؟ دوست دشتم

فقط تایید کنم تا تمام کند. گفتم بله همان بانکی که به حسابت پول ریختم من هم

گذاشته ام برای وام. دروغ دیگر! من در آن بانک پول دارم اما به او از آن حسابم نداه بودم.

خیلی دوست ندارم هم صحبت او شوم. به همین خاطر همیشه از توضیح اضافی طفره

می روم که گاهی به دورغ منجر می شود.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٤ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

به سرزمینی مهاجرت کردم که همیشه احساس خوبی نسبت آن داشتم. به بلاگفا!

بلاگفا بین سیت ارائه دهنده وبلاگ فارسی چیزی شبیه به آلمان در بین کشورها است.

همان قدر مطمئن و همان قدر با صلابت! اینجا را ترک نخواهم کرد اما! امیدوارم زودتر

مشکلات پرشین بلاگ مرتفع شود، مشکلاتی که نمی دانم تنها برای من است یا همه

ساکنین درگیرش هستند. علی ایحال بعد از هشت سال مجبور به مهاجرت شدم. پس

نتیجه می گیریم مهاجرت نتیجه بی توجهی مسئولین و عدم تحمل وضعیت جاری ست

:)) سرزمین استیجاری جدید تا ساختن ملک شخصی! کلیک کنید...

www.closeheaven.blogfa.com

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٤ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

می دانی سیمین، یک آدم ملغمۀ تضادها است. نمی خواهم ادا در بیاوری و از خواندن

این کاغذ خودت را ناراحت شده بدانی و بعد جوابش را بدهی که همچه شدی و همچه.

می خواهم اینها را بخوانی و بدانی که این مرد چه جوری دارد خودش را برای خودش

وصف می کند. من گاهی فکر می کنم که یک عمر واخورده ام. سرخورده و وازده شده

ام. گیر کرده ام میان ادب و سیاست و از هردو مانده ام. گیر کرده ام میان مدرنیسم و

عهد بوقی بودن و باز وازده شده ام. گیر کرده ام میان قناعت انزوا و جبروت قدرت و باز

سرخورده ام. نه این را دارم نه آن را. گیر کرده ام میان عشق و عقل.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٤ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

جلال عزیز، کاغذ اخیرت پدرم را درآورد. عزیزم، چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ مگر من

به قول شیرازیها گل هُـم هُـم هستم که از دوری ام اینطور عمر عزیز و جوانی خودت را

تباه می کنی؟ صبر داشته باش.

 

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل افسرده حالش به شود دل بد مکن

این سر شوریده بازآید به سامان غم مخور.

 

و تو یوسف منی، نه من سیاه سوخته ی بدبخت. مگر من چه تحفه ی نطنزی هستم و

بودم که تو چنین از رفتن من نگران شده ای و بی خود خیالت را ناراحت می کنی. می

دانی از وقتی که کاغذ سوم تو رسیده است، کاغذ 25 سپتامبر تو، آرام و قرار ندارم، مثل

مرغ سرکنده شده ام. عزیز دل من، مگر من بچه ی دو ساله ام که در آمریکا گم بشوم و

یا ندانم کاری بکنم. من نمی فهمم دو روز دیر و زود شدن کاغذ چرا باید تو را به این حد

آشفته بکند؟ کاغذ دوم تو همان کاغذ هشت صفحه ای مفصّـل و دقیق تو که در جوف آن،

برادرت کاغذی نوشته بود، دیروز رسید و کاغذ سومت امرزو. دومی را 23 سپتامبر

فرستاده بودی و سومی را 25 سپتامبر. در دومی کاملا ً آرام و آسوده بودی و بعد از دو

روز این همه بی طاقتی و بی صبری. تو را به خدا، مرگ من، بالاغیرتاً بی تابی نکن و

اینطور مرا در دیار غربت نترسان. کاغذت را ده بار خوانده ام. آنقدر آَشفته، آنقدر جمله ها

درهم، ناتمام و افتاده؛ فکر نمی کنی که من خر وامانده منتظر چـُش هستم و این چُـش

ها مرا بکلی از پا در می آورد؟ مگر خودت به آمدن من رضایت ندادی؟ مگر نمی گفتی که

من هیچ علاقه ای به آمریکا ندارم، مگر نه بنا شد من بروم و بعد سعی کنیم راهی پیدا

شود تو بیایی؟ عزیزم، پس شجاعت تو، مردانگی تو، همت تو، عزم و اراده ی قوی تو

کجا رفته است؟ مگر من مرده ام؟ مگر تو را دیگر دوست ندارم؟ مگر من خیال ندارم

برگردم؟ عزیزم، قربان شکل ماهت بروم، محبوب زیبا و بی همتای من، چرا آنقدر بی

طاقت و بی صبر هستی؟ تو به من قول داده بودی عصبانیت خود را علاج کنی. تو قول

داده بودی سلامتی خود را حفظ کنی. این است نتیجه ی قول و قرار و وعده و وعیدهای

تو؟ مدت این سفر نُـه ماه بود که یک ماه و دو روزش گذشته است.

می مانده هشت ماه دیگر. منئ قول می دهم سر هشت ماه برگردم، ولی آیا تو می

خواهی وقتی برگردم چگونه از من پذیرایی کنی؟ می خواهی دیگر حتی نا هم ندشئته

باشی.

و جلال عزیز، از کاغذت پیداست که آبرویم را پیش همه برده ای و به کس و ناکس داستان

ندانم کاری های مرا گفته ای. اتفاقا ً من از غالب شاگردهای خارجی، زودتر در آمریکا

دوست پیدا کردم و زودتر از همه به اوضاع آشنا شدم.

جلال عزیز، برای چه چیز من دلت تنگ شده؟ برای شلختگی ام؟ برای کدبانوگری هایم!

بی خود زندگی را به خودت حرام نکن. چشم به هم بزنی یک سال سر آمده است. یادت

باشد که من می خواهم وقتی آمدم تو را سالم و چاق و چلّه ببینم.      سیمین تو

 

پی نوشت: خواندن شان همیشه لذت بخش است :) دوست داشتن همین است. "جدایی" حتی جلال را هم پریشان می کند.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٤ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

زمان را که از دست دادم، وقتی فهمیدم دیگر نمی توانم هر کاری که دوست دارم بکنم، قدر

زمان را دانستم. چشم هایم ضعیف شدند و عینک ضمیمه چشمم شد که اول خوشایند

بود و الان به هر نحو است می خواهم از دستش خلاص شوم، آن وقت قدر چشم هایم را

دانستم. الان که ریزش موهایم بیشتر شده است و هر بار حمام و دیدن موهای ریخته بر

کف دلم را می سوزاند و دست به دامان شامپوهای مختلف و دوا و درمان شده ام می

فهمم که چقدر موهایم را دوست دارم. داستان از دست دادن و بعد فهمیدن اینکه چه چیزی

از دست رفته، داستان بی پایان زندگی ما انسان های معمولی است.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۳ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

هوا کم است یا بنظر من هوا کم است؟

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۳ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

آری، مرگ چیزی غیر از این نیست

مرگ ترس است، ترس از تمام شدن

من بی تو می ترسم

می بی تو در نقطه پایانم

من بی تو می میرم ...

تا لحظه مرگ جانبازی کردم

به "امید" جان دادم

"ناامیدی" جانم گرفت

و "جدایی" مرا کشت ...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۱ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

شاید روزی کسی وارد زندگی ات بشود که به تمام آنچه قبل از او روی داده از ته دل

بخندی و یقین پیدا کنی که همه آنها جز توهم چیز دیگری نبوده اند. بعد از آن دیگر هیچ

چیز شکل سابق نیست و اهمیت تنها از آن اوست. نمی دانم به او می رسی یا نه.

امیدوارم برسی که اگر اینگونه نباشد ... بعد از آن دیگر در هر کسی نشانی از او سراغ

خواهی گرفت. مثل اسکاتی "سرگیجه" که حالا چقدر برایم قابل درک است، بعد از مدتها

که از دیدنش می گذرد. امیدوارم زندگی برای تو مثل من پیش نرود. امیدوارم خیلی

راحت تر به خواست هایت برسی و بدان که هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

...

 

پی نوشت:#لعنت_به_من#اشک#درد#تلخی#حسادت#سخن_سخت#جانان#زیباترین_آواز_هستی

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۱ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

وای اگر عشق به سامان نرسد

 چون که جان، بر در جانان نرسد

کم کنم شرح و همی گویم این

درد هجران و غمش هیچ به پایان نرسد

 

پی نوشت: یک رباعی متوسط.

پی پی نوشت: نثر حالم را خیلی خوب می کند و نظم بد. به همین خاطر سعی خواهم کرد دیگر سراغ نظم و شعر جز خواندن نروم.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٠ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

عشق یعنی مراقب کسی باشی که دوستش داری ...

 

+ انیمیشن خاطره انگیز "هایدی"

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٧ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

پاییز از راه می رسد ...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٧ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

انسان ها زود به همه چیز عادت می کنند. به شنیدن اخبار کشتار عادت می کنند.

بمباران یمنی ها و کشته شدن شان برای مان عادی شده. تجاوز و شهرک سازی

اسرائیلی ها عادی شده. سر بریدن داعش مقابل دوربین عادی شده مگر اینکه یک نفر

خیلی نزدیک به خودمان باشد که خلاف عادت، کمی بیشتر از قبل ناراحت شویم. عادی

شدن مسائل یعنی اینکه دیگر هیجان دنبال کردن ندارد. بله، بله، می ترسم همه چیز

برای ما هیجان باشد و کنجکاوی. می ترسم در نهان خانه مان دنبال یازده سپتامبر

دیگری باشیم و یا یک حمله تروریستی هیجان انگیز دیگر. این بار نه با اسلحه و ماشین

و قمه، با حرکتی جدیدتر و هیجان انگیزتر! مسلمانان میانمار قتل عام می شوند. فکر

نمی کنم خیلی ناراحت باشیم. چرا که اصولا قتل عام برای مان عادی شده، آن هم به

آن سبک معمولی هزاران ساله که بودایی ها انجام می دهند. دنیا هر روز کثیف تر از

قبل می شود و ما ظاهرا چاره ای نداریم جز دنبال کردن تک تک سکانس ها تا پایان

یافتن نقش مان و خروج از قصه!

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٦ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

بی تو هیچ خوشحالی عمیقی وجود ندارد. حتی وقت هایی که ذهن بیچاره ام تلاش می

کند شادی را در کیفیت بالایی تجربه کند، خیلی زود یاد نبودن تو و از دست دادن تو می

افتد و احساس گناه با کیفیت بالاتری سر می رسد. شادی بی حضور تو یک گناه

نابخشودنی بنظر می رسد و مستوجب کفاره و عذاب!

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱۱ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

مسیر انسانیت از "آگاهی" می گذرد. وقتی متوجه غیبت کردنت می شوی، وقتی می

فهمی بهتان زده ای، وقتی می فهمی داری از اعتبار کسی می کاهی هر چند اندک اما

می دانی لزومی نداشت. وقتی متوجه کار کرده ی و حرف زده شده ی کریهی می شوی

و تیرش را در قلبت حس می کنی. راه انسانیت همین است. درد و رنج بیشتر می

کشی. آگاهی همین است. "نفهمی" بهترین راه اذیت نشدن و لذت بردن است. من اما

ترجیح ام راه دیگری ست.

. .

به احساسم ایمان دارد. وقتی حس خوبی نسبت کسی ندارم. یعنی او فاصله دارد،

خیلی هم فاصله دارد. من به نشانه ها و به احساس ایمان دارم. هر چند که گاه نادیده

می گیرم و ضربه هم می خورم.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٤ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

دردهای روحی کجا

دردهای جسمی کجا ...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

یک مسیر لذت بخش یک ساله بود. بیشتر از یک سال. اینکه می گویم لذت بخش این

نبود که دعوا نبود، دلخوری نبود و قهر نبود و حتی تندخویی نبود! همه اینها بود و در

عجبم که بعد از آن طوفان های سهمگین باز ما همان آدمهای قبل از طوفان بودیم و

نقیض حرف موراکامی در کافکا در ساحل که گفت: آدمهایی که از طوفان بیرون می آیند

دیگر آن آدمهای قبل از طوفان نیستند. من اما دیدم و حس کردم یک رابطه چگونه

طوفانی می شود. چگونه می تواند تا مرز نابودی پیش برود و نابود می شود اگر آن که

باید باشد، نباشد! کمی گیج و گنگ و احساسی که دوست ندارد باور کند. مثل مرگ،

مثل جدایی روح از تن! انسان ها می توانند بارها بمیرند ...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

محسن حججی عزیز! شرمنده تو و هم سلکان توام ...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٠ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

به مهدی گفته بود انگشتم چرک کرده. راست می گفت، روز قبلش حسابی از خجالت

انگشتش درآمده بود. عصر که زنگ زدم گفت انگشتم البته بهانه بود چون افکارم

مغشوش بود نیامدم. گفتم عیب ندارد، مواظب انگشت و افکارت باش. فردا می بینمت.

فردا که آمد حال هر دویش را پرسیدم. گفت تا ساعت سه نیمه شب با دوستش حرف

زده و تصمیم گرفته بود که فردایش نیاید،بخاطر انگشت و افکار و خستگی! اما بعد خودش

گفت که علت اصلی نیامدنش این بود که می خواست آن روز با پدرش صحبت کند.

خیلی هم را نمی بینند. پدرش نگهبان است. زمان ورود و خروج شان از خانه متفاوت

است و سخت می شود که یکدیگر را ببینند. اما ناراحت بود از اینکه پدرش توجهی به او

نکرده. به شوخی گفتم که از او و آن نباید انتظار هم دردی داشت. تایید کرد تلویحا! گفت

چند سالی بود که خوب شده بود. گفتم بالاخره هیچ کس خیلی نمی تواند از اصلش دور

شود، بر می گردد.

.

انسان های کلی نگر می دانند درد چیست و انسان های جزئی نگر می دانند چه کسی

درد می کشد!

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٩ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

گاهی باید رفت، مثل آن هایی که وقتی صبح از خواب بیدار می شوی جایشان را خالی

می یابی و شاید کنار گوشه ای چند خط کوتاه. آنها آنگونه می روند زیرا که می دانند یک

حرف، یک برق چشم و یک نگاه مختصر باز دل شان می لرزاند و باز می مانند جایی که

نباید. آنها می روند چون چاره ای جز رفتن ندارند، چون جایی برای آنها نیست.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٧ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

در مشکل فنی اخیر پرشین بلاگ مطالب بیش از یکسال گذشته ام از بین رفته است. حال

یک مجروح وخیم را دارم که بخشی از وجودش آسیب جدی خورده است. باید بیش از پیش

به داشتن سرزمین خودمختار خودم بها بدهم و عملیاتی کنم.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٥ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

تقریبا هر روز از سرکار که بر می گشتم سلامش می گفتم. سلام حاج حسن آقا!

همیشه هم پسوند "آقا" زیاده بود بنظرم. اما خودش هم وقتی می خواست سفارشی

کند تا به جایی برسد حرف و نقلش می گفت: بگو حاج حسن آقا گفته که ... بعضی ها

هر قدر هم خودشان را تحویل بگیرند ناراحت کننده نیست. اما برای بعضی یک ذره هم

زیاد است. حاج حسن آقا بنظرم وقتی به خودش می گفت حاج حسن آقا، کبر و غرور و از

این زشتی ها توی دلش نبود. نمی دانم بازنشسته بود یا نه که به گمانم بود. چون آن

مغازه ای محقر خرده فروشی برایش آب و نان نمی شد. اما هر روز باز بود و شاید بیشتر

بخاطر سرگرمی، که مرد نباید در خانه ور دل زنش بماند به هر حال!

شوکه شدم اما در همین بعد از ظهر دلگیر جمعه که رفته بودم برای مادر پول از خودپرداز

بردارم. اعلامیه فوت با عکس حاج حسن آقا را دیدم. آن هم تازه اعلامیه چهلم! برگشتم

سمت مغازه اش که بسته بود و بنر کوچک تسلیت از کرکره آویزان. من چهل روز بود که

هیچ توجهی نکرده بودم.

چند پست پایین تر نوشتم که طولانی ترین دوره بی قراری ام را سپری می کنم. دوره ای

که توجه من فقط معطوف یک چیز است. دوره ای که دنیا در درون من و فقط در ذهن من

خلاصه می شود.

خدایش بیامرزد حاج حسن آقا را!

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٧ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

زندگی را نفسی ارزشی غم خوردن نیست؟ چرا، گاهی باید غم خورد و با غم از درد بیرون

شد. غم هست، چون هستند کسانی که باید باشند و نیستند و وقتی نیستند از غم

گریزی نیست. غم هست چون هستند کسانی که ما را "دچار" می کنند و دوری شان غم

ناک است و درد آور.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٦ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

 

 

   ائشئق شاخاجاق 

 

 

 

                                 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٥ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

اشک معیار خوبی است برای سنجش عیار برخی چیزها. اشک همین گونه و بدون علت

چشم مان را تر و صورت مان را خیس نمی کند. حتما باید پای یک مورد خیلی مهم در

میان باشد. ما وقتی خیلی خوشحال هستیم اشک می ریزیم و وقتی خیلی ناراحت

هستیم. ما برای خودمان اشک می ریزیم و برای دیگران! طبیعی است که آدم بخاطر

خودش گریه کند. اما اینکه بخاطر کس دیگری گریه کنی چیز دیگری است. احساس

نزدیکی. همیشه باید پای یک چیز مهم در میان باشد تا آدم گریه کند. غیر از احساس

هم دردی، اشکی که برای کس دیگری غیر از خودت می ریزی و این خیلی مهم است.

معلوم است این فرد برای تو مثل دیگران نیست. یعنی خیلی به تو نزدیک است و شاید

فرق چندانی هم با خودت ندارد. نمی توانی با او مثل بقیه باشی و شاید هیچ وقت

نتوانی بدون او باشی ...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

و باز معتقدم می شد کمی راحت تر از این باشد.

عطار می گوید:

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم

به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/۳۱ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

مثل مغز و قلب می ماند. همیشه در حال کار کردن است اما خیلی دیده نمی شود تا

اینکه بلایی سرش بیاد و ضجه ای کند. از "گردن" حرف می زنم. عضوی از وجود ما که

قهرمان گمنام و مهجوری است درمیان اعضا و جوارح مان. این روزها که کمی دچار درد

گردن هستم پی به ارزش سلامتی و کل اعضا و جوارح برده ام. قطعا بعد از قلب و مغز

سومین عضوی که کار زیادی می کند گردن است. در حال بیداری که معلوم است چه کار

می کند، تحمل وزن سر و گردش به جهات برای یاری رساندن چشم در امر دیدن و ... در

حال خواب هم به گونه ای دیگر کار می کند و تحت فشار است. حقیقت این است که

باید خیلی مواظب تن مان باشیم. یک درد جسمی مختصر غیر از آزارش می تواند تمام

قوای فکری مان را مختل کند و ما بدون تعقل موجود بزرگی نیستیم. امام علی از خدا

درخواستی داشت که مستجاب هم شد. خواسته بودند از چیزهای ارزشمند زندگی

جانش اولین چیزی باشد که از او می گیرد. یعنی قبلش دست و پا و چشم و گوش، همه

این ها در سلامت کامل تا لحظه مرگ باشند که اینگونه هم شد و با وجود حضور در

چندین جنگ و مبارزه هیچ یک از اعضای امام ناقص نشدند (البته برداشتی دیگر و فراتر از

متن هم از این دعا هست که "آبرو" را مدنظر امام قرار داده اند). پس باید خوب خوابید(

:))) ) که هیچ خوابی هم خواب خوب شبانه نمی شود. خوب خورد که به معنی زیاد

خوردن نیست ابدا و خوب استراحت کرد و تمام کارهای خوب دیگری که برای تن و روح

لازم است.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/۳٠ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

تلخ ترین این است که با پاهای خود از چیزی/کسی دور می شوی که دوستش داری و با

دست های خود بنایی را نابود می کنی که نمی خواهی... و بعد می فهمی زندگی و تقدیر

گناهی ندارد وقتی همه کارها را خودمان کرده ایم ... :(

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٢۸ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

تمام حرف" چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد" این است که اولا از تغییر نترسید و بعد اسیر

پیچیدگی های ذهن خود نشوید. در مرحله "فکر" باقی نمانید. بالا و پایین کردن و سنجیدن

مقدم بر عمل نیست. اگر اندیشه تان راه به جایی نمی برد "عمل" کنید. فکر کردن مثل این

است که دست بالای ابروها بگذاری و در دوردست ها دنبال چیزی بگردی. اما عمل کردن

رفتن به سمت همان جاها و دیدن و فهمیدن است که این کجا و آن کجا.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٢۸ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

طولانی ترین دوره بی قراری ام را سپری می کنم. آسمان دلم در این مدت بیشتر ابری

است و سیاه و میل به باریدن دارد و نیاز شدید هم. خیلی وقت ها نمی شود، نمی

توانم. اما گاهی هم رگباری می بارم و کمی سبک می شوم. اکنون نمی توانم بگویم

که:می دانم یک روز تمام این ها تمام می شود و تبدیل به خاطره می شود و طعمش

می ماند و ... چون نمی دانم کی تمام می شود و اگر هم تمام شد ... نه، در این شرایط

اصلا نمی توانم به تمام شدن فکر کنم! آه خدای من! ما یک روز می میریم! نمی دانم

چرا باید یک دفعه به مرگ اشاره می کردم؟ شاید به خاطر سختی هایی است که بر من

می رود و مرگ، این تنها حقیقت مسلم زندگی را به اندازه اهمیتش جدی نمی گیریم.

اگر مرگ را جدی می گرفتیم زندگی در بسیاری از بخش هایش خیلی راحت تر می شد.

برای سیستم عامل ها برنامه ای هست بنام مثلا ویندوز سئون منجیر که تمام جانک

فایل ها و فایل های اضافی و تکراری را از محیط سیستم حذف می کند و دیفراگ و کلا

بهینه سازی کامپیوتر. نفس سیستم باز می شود وسریع تر و روان تر عمل می کند. اما

می دانم که ما هم یک چیزهای این مدلی داریم اما کمتر سراغش می رویم تا نفس

مان باز شود و روان تر و سریع تر و راحت تر عمل کنیم.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٢٦ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمدخلیلی نظرات () |

Design By : nightSelect.com