نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

عدالت الهی را همین بس که همه در حال امتحان دادن هستیم. یکی با داشته های مادی

اش. یکی با نداشته های مادی اش. یکی با روی زیبا و دیگری با روی نه چندان زیبا. یکی با

هوش بالا و دیگری با هوش نه خیلی بالا!

۱۳٩٦/٩/۳ | ٧:٥٧ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

علمای علوم تجربی به این نتیجه رسیدند که مغز انسان در طول حیاتش تنها می تواند پنج

نفر دوست صمیمی داشته باشد. بنظر من یکی از این پنج نفر باید "همسر" انسان باشد.

۱۳٩٦/٩/۳ | ٧:٥٦ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

یک عکس از درون گوشی نشان سلمانی داد و خواست که ریشش را مطابق همان

الگوی ریش آقای بازیگر اصلاح کند. خیلی حساس بود. اجازه نمی داد شاگرد سلمانی

حتی مقدمات پروژه را انجام دهد و اصرار داشت که فقط خود اوستا. قشنگ می شد دید

که چقدر دل نگران است و چقدر ولع دارد که ریشش عینا شبیه آقای بازیگر شود. لا به لا

بلند می شد و مراحل انجام پروژه از نزدیک رصد می کرد. چندان راضی بنظر نمی آمد.

اما ظاهرا چاره ای نداشت. بالاخره اوستا و شاگرد به اتفاق توانستند رضایت او را جلب

کنند. شاید یک، یک هفته رضایت بخش را پشت سر بگذارد. برای من سخت است.

این روزها سخت درک می کنم. سخت کنار می آیم. سخت می فهمم.

۱۳٩٦/٩/٢ | ٤:٤۳ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

اول اینکه تعصب دارد و بعد چون متعصب است قدرت تحلیلش از کار می افتد. انسانی هم

که نتواند تحلیل کند می شود خشک مذهب، خشک لیبرال، خشک فلان مکتب و مسلک و

مرام و به سهم خود در خشکاندن ریشه همان دین و مکتب و مسلک سهیم!

۱۳٩٦/۸/٢۸ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

همکاران بدی نبودیم. فکر می کردم می توانیم هم سفرهای بدی هم نباشیم. اما

اینگونه نشد. حالا دیگر همکاران خوبی هم نیستیم. روابط آدمها ریاضی وار نیست که

نسبت ساخت و نتیجه گرفت. دوستان خوب، هم می توانند شریکان زندگی بدی باشند

و هم می توانند خوب باشند. همکاران خوب، هم می توانند شریکان زندگی خوبی

باشند و هم می توانند شریکان زندگی بدی باشند. شریک زندگی هم بودن خیلی

شبیه سفر کردن است. سفر به هماهنگی نیاز دارد. هماهنگی در رفتن در نرفتن در

خوابیدن در بیدار شدن در خوردن در نخوردن و از همه مهم تر هماهنگی در جهان بینی

... تمام مسئله هم هماهنگی نیست. بر می گردد به اینکه در نهایت باید تحمل یک نفر

بیشتر باشد. به اینکه در نهایت باید یک نفر کوتاه تر بیاید. به اینکه یک نفر باید بیشتر

گذشت کند.

۱۳٩٦/۸/٢۸ | ٥:٤۱ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

راه  هست و بی راهه هم. کسی که کج و کوله راه می رود نباید انتظار داشته باشد که به

هدف برسد. هدف غایی. فکر می کنم باید به جایی برسیم که در نهایت از ته دل از اینکه

شانس زندگی کردن را پیدا کردیم شکرگذار باشیم. فکر می کنم آن وقت است که دیگر

اجباری حس نمی کنیم، وقتی هستی مان هدیه باشد از جانب مهربان ترین.

۱۳٩٦/۸/٢٧ | ۳:٥٢ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

عراق کشوری که بانک ندارد. برای ما بسیار عجیب و نشدنی بنظر می رسد. چطور می

شود کشوری بانک نداشته باشد؟ مردم پول هایشان را چه می کنند؟ اما آنها خیلی

راحت و بی نیاز به بانک در حال زندگی هستند و اگر انشالله از جنگ و اختلاف فارغ

شدند راه توسعه را هم پیش می گیرند، بدون نیاز به همین بانکها. مگر نه اینکه این

سالها ما بانکها را عامل بدبختی اقتصاد خودمان می دانیم؟ اصلا بنظر من بانکها نود

درصد کاری که می کنند این است که پول های مردم را بگیرند و با آن برای خودشان

کسب و کار راه بیندازند و ده درصد هم صرف بسختی وام دادن به مردم و دو دستی

تقدیم کردن به خواص است که استدلال می کنند: بانکها همیشه موتور محرک توسعه

هستند و در عین حال مظلوم!!!! البته این کمک کردن هم برای آنها سودآور است و

محض رضای خدا کاری انجام نمی دهند. آن هم با پول هایی که ازهمین مردم جمع کرده

اند. شاید بیشترین مزیتی که برای وجود بانکها می توان متصور شد تولید اشتغال باشد.

تولید شغل و شاغلین گنده دماغ در سیستم بانکی که نمی دانند اگر مردم قصد کنند

خودشان پول هایشان را پس انداز کنند باید بروند سماق بمکنند. لذا امیدوارم عراقی ها

همین راه را پیش بگیرند و به جهانیان ثابت کنند که می شود بدون بانک زندگی کرد و

پیش رفت.

۱۳٩٦/۸/٢۱ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

کارهای بزرگی ترس های بزرگی هم دارند و هزار و یک دلیل برای انجام ندادن شان هست.

هزار یک دلیل کوچک و کم اهمیت. و ما نه بخاطر همه آن هزار و یک دلیل، تنها بخاطر دو

سه تا از آن دلایل کوچک و کم اهمیت به آغوش فضایل خرد می خزیم.

۱۳٩٦/۸/۸ | ٥:٥٥ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت

اینقدر اگر معطل پرسش نمی شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت

دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت

گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت

ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت

فاضل نظری

۱۳٩٦/۸/٥ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

هنوز نسل کسانی از نسل ما که مکالمه را به چت تلگرامی(می شد نوشت مکاتبه

تلگرامی، اما کلمه مکاتبه یک حس ارجاعی به نامه دارد که جهانی دیگر است)ترجیح می

دهند از بین نرفته. محمد دوست سربازی ام در تلگرام مثل عقب مانده ها می ماند :)) انگار

که حرف زدن بلد نیست. اما تلفنی که حرف می زنیم سر همدیگر را می خوریم. امروز زنگ

زد. چقدر خوشحال بودم. بیشتر هم مرور خاطرات بود و اینکه هشت سال گذشت و ناگهان

چقدر زود دیر می شود ...

۱۳٩٦/۸/٤ | ٧:۱٥ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

باید مواظب "حال" بود. چون بیشتر از اینکه "آینده" نگران کننده باشد "گذشته" عذاب آور

می شود. خواننده محترمی که خوانده ای گذشته ها گذشته! باید خدمت تان عرض کنم که

اینجورها هم نیست.

۱۳٩٦/۸/٤ | ۳:۳٥ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

بالاخره همه از چیزی/کسی الهام می گیرند.

.

گاهی آدم حتی نمی خواهد خودش هم بفهمد که دارد از کسی الهم می گیرد. غرور

یعنی تا این حد.

.

رکورد خریدن هندزفری را شکسته ام. اینقدر که دیگر خسته شدم. از بس که خریدم و

خراب شد خریدم و خراب شد و ... خیلی وقت بود که دور مانده بودم از برنامه لسینینگ.

هندزفری تازه را به همراه کیف جدید از بامیلو گرفتم. اما انصافا دی جی کالا چیز دیگری

ست. هم سایت دل نوازی دارد و هم بسته بندی خوب اجناس.

۱۳٩٦/۸/۳ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

تفاق بیست سال پیش هنوز هم ادامه دارد. هیچ چیزی انگار قرار نیست از بین برود. وقتی

نتوانست با ما همسفر کربلا شود علت را دندان هایش گفت که اذیتش می کنند و الان دیگر

باید چند تایی را ایمپلنت کند. گفت بعد از آن سقوط از کوه و جابجا شدن فک و دندان و

ارتودونسی و تمام این مسائل باز دندان ها همان سابق نشدند و اذیت پشت اذیت. بیست

سال پیش. تابستان بیست سال پیش به وضوح یادم است. آن روز گرم و سیاه وقتی از هم

جدا شدیم تا در جایی دیگر همدیگر را ببینیم و چند ساعت بعد علی را از دور دیدیم که روی

تخته سنگی نشسته. نزدیکتر که شدیم سرتاپا خون بود.

۱۳٩٦/۸/۳ | ۳:٥۳ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

بعد از یک مدتی فکر کردم که آبانی ها عموما منزوی ترین و عشق تنهایی ترین آدمهای دنیا

هستند. با اخلاق متزلزل شان و مزاج دمدمی که دارند. ناسازگاترین انسان ها با دیگران و

بیشتر از دیگران با خودشان. شاید مثل خود آبان که نمی داند ببارد یا بتابد و جماعتی که

نمی دانند در این ماه گرم بپوشند یا سرد. روزهایش گاه در حکم چله تابستان است و گاه

زمستان. آبان اما فارع از تمام بلاتکلیفی هایش رنگ دارد و جذابیت. خوش رنگ است و

زیبا. حداقل از دور. برای همین هم هست که همیشه به این فکر می کنم که آبان دیگر نه

یک ماه صرف که یک برند است و یک نماد آن هم با اخلاق متزلزل و مزاج دمدمی که دارد.

۱۳٩٦/۸/٢ | ٧:٥٦ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

جذابیت یک کیفیت ثاونیه ست. اما خیلی اوقات تحت تاثیر همین کیفیت قرار می گیریم

و حرفها و اعمالی را می پذیریم که مکررند و هیچ اصالتی ندارند و گاه حتی باطل! مثل

مرد کچل بالغی که قدم به سلمانی گذاشت و خطابه گیرا اما مکرر و باطلی کرد در مذمت

عزاداری اربعین و زائران و شعری خواند و ریاکار نامید همه را! حرفهایی که زد همه مکرر

بودند مثل حرفهای همیشگی جماعت ناراضی که در صف نان، داخل تاکسی،برخی

گعده های خانوادگی و دورهمی و شبکه های آن ور آبی که همه چیز را پای مذهب و

مذهبیون می نویسند و نمی بینند جکومت های لامذهب بسیاری که عقب تر از ما

هستند. اگر قدرت تحلیل نباشد. اگر حال تفکر نباشد و اگر عنان هوس هایمان را رها

کنیم، آن وقت است که جذابیت، این کیفیت ثانویه اصالت خواهد داشت و هدایتگر ما.

۱۳٩٦/٧/٢٩ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

کامو گفته است انسان ها موجوداتی هستند که زود به همه چیز عادت می کنند. شرط

بقا هم همین باشد شاید. اما گاه به موقعیت ها و شرایطی عادت می کنیم که از دور

خیلی ترسناک و عجیب بنظر می رسد. مثل موقعیتی که جورج اورول در کتاب "چرا می

نوسیم" از یک صحنه اعدام و واکنش دکتر به آن توصیف می کند.

راس ساعت هشت،شیپوری از سربازخانه به گوش رسید که در آن هوای نمناک بسیار

ضعیف بنظر می آمد. با شنیدن صدای شیپور، ناظر زندان که دور از همه ما ایستاده بود و

با عصایش با سنگریزه های روی زمین بازی می کرد، سر برداشت. او پزشک ارتش بود و

سیبیلی هیتلری و صدایی خشن داشت. او با عصبانیت گفت: "بخاطر خدا بجنب

فرانسیس، او تا الان باید مرده باشد. هنوز آماده نیستید؟" 

۱۳٩٦/٧/٢٤ | ٦:۳۱ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

پریای کوچک ما، امروز دیدمت. اصرار داشتند که بغل کنم و به آغوش بگیرمت. اما من

هیچ وقت هیچ نوزاد چند روزه ای را نمی توانم در آغوش بگیرم. کمی بزرگتر که شدی

دیگر از آغوشم پایین نخواهی رفت. مادرت می گفت از صبح خیلی مظلوم نشان داده

ای. گفتم چه انتظاری داری خواهر من؟ مگر تو و آیدین خیلی شر و شور هستید تا پریا

هم باشد؟ خیلی هم عالی! مطمئن باش که کوچکترین دایی ات بیشتر هم دوستت

خواهد داشت. آرام باش و عمیق! همه اصرار دارند که شبیه آیدین شده ای :)) من دیده

ام خواهرزاده هایی را که کپی دایی شان هم شده اند :)) پریا! چقدر کوچکی و من

چقدر بزرگ! اولین روز حضور تو در این دنیاست و سی امین سال حضور من. خیلی

دوست دارم روزی بتوانم از این روزها برایت حرف بزنم. از روزهایی که التهاب ابر سیاهی

است که مدتهاست بر سرمان سایه افکنده و آرامش را باید ریز ریز در گوشه و کنار

جستجو کنیم که سخت کیمیاست! پریا جان! خیلی چیزها درون توست! بخشیدن از

دارایی، پول و این وصله ها سخت نیست، ببخش! اما خسیس باش در خرج کردن دارایی

های معنوی خود! مراقب فضیلت های الهی وجودت باش. مراقب عشق، قدرت دوست

داشتن، گذشت، فداکاری و وفاداری ... باش. این ها تنها ارزش های واقعی جهان

هستند. پریای کوچک و عزیزم! خیلی خوشحال خواهم شد که وقتی به سن من می

رسی آرامش جهان را فرا گیرد و اینقدر توانگر باشی که به خواسته هایت برسی. دیگر

عرضی نیست! سلامت باشی در سایه الله و پدر و مادر، خوشبخت باشی و شاد و آرام

و عمیق!

۱۳٩٦/٧/٢٢ | ۳:٥٢ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

فاطمه اس ام اس داد که بحمدالله بچه به دنیا آمد. پریا! کوچکترین ما، عزیز دل من، خوش

آمدی در این آغازین ساعات بیست و یکم مهر، نمی دانی چقدر دلمان برایت می تپید. برای

پری کوچک مان. علی ایحال بگذار از اینکه تو و مادر عزیزت هر دو سالم هستید شکرگذار

باشیم. فردا که دیدمت مبسوط تر خواهم نوشت.

۱۳٩٦/٧/٢۱ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

گوید: و چون یاران و افراد خاندان حسین کشته شدند، مدت زیادی از آن روز را همچنان

برپای بود و هر کس هم آهنگ او می کرد بر می گشت تا آن که پیادگان او را محاصره

کردند. گوید: هرگز کسی را با آن همه اندوه و زخم چنان پایدار و دل استوار ندیده بودیم

که در همان حال همچون سوارکاری دلیر جنگ می کرد و هرگاه بر آنان می تاخت همگی

از برابرش چنان می گریختند که گله های بز از شیر و از حمله اش می رمند. بخشی از

روز را بر همین حال سپری کرد، مردم هم این دست و آن دست می کردند و خوش

نداشتند بر او بتازند، شمر بن ذی الجوشن بر آنان فریاد برآورد که مادرهایتان بر سوگ تان

بگریند، منتظر چه چیزی از اویید، بر او حمله برید. نخستین کسی که به حسین نزدیک

شد زرعه بن شریک تمیمی بود که شمشیری به دوش چپ او زد و حسین چنان

شمشیری بر او زد که او را بر زمین انداخت. در این هنگام سنان ابن انس نخعی با او به

جنگ پرداخت و نخست نیزه ای بر بیخ گردن حسین زد و سپس آن را بیرون کشید و بر

استخوانهای سینه اش زد و حسین علیه السلام با پیشانی بر خاک افتاد. سنان برای

جدا کردن سر او از اسب پیاده شد ... خولی بن یزید اصبحی هم با او پیاده شد و سرش

را جدا کرد ...

 

پی نوشت: طبقات، جلد پنجم، محمد بن سعد کاتب واقدی

۱۳٩٦/٧/٩ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

چه اندوهبار است، ای خدایان، جهان به هنگام شب هنگامان و چه رازگونه است مهی

که مردابها را می پوشاند. اگر پیش از مرگ رنج فراوان برده باشی و اگر در این وادی مه

گرفته به درماندگی پرسه زده باشی و اگر بار گران جانکاهی به دوش، گرد جهان می

گشتی، می فهمیدی. و اگر خسته باشی و بی هیچ بیم و دریغی به ترک جهان و ترک

مه و مرداب و رودخانه هایش رضا داده باشی، می فهمیدی. اگر حاضر بودی با قلبی

سبک به کام مرگ فرو روی و می دانستی که تنها مرگ مرهم زخم توست، می

فهمیدی.

 

پی نوشت: یک مونولوگ خوب از رمان مرشد و مارگریتا که زیاد هم نتوانستم ازش لذت

ببرم.

۱۳٩٦/٧/٩ | ٦:٠٦ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

علی سی و یک شهریور به دنیا آمده است. نقطه صفر مرزی تابستان و پاییز. این ایام

درست مثل بهار می ماند. آب و هوایش اذیت کننده نیست. نه گرمای طاقت فرسای

تابستان را دارد و نه سرمای موذیانه ای پاییز را. روزهای مرزی این دو فصل، روزهایی که

علی ما در آن به دنیا آمده مهربان است، اذیت نمی کند. دوست داری پیاده روی کنی و

بیرون باشی. آفتاب مهربان می تابد و باد مهربان می وزد و عصرهای تاریک طولانی

است و فرصت برای کتاب خواندن بیشتر. قبلا گفته ام که همیشه سعی می کنم از

کتاب خواندن ذر روز روشن فرار کنم. ولی خب گاهی نمی توانم. بله، علی ما در چنین

روزهایی به دنیا آمده. پیام تولدی که برایش فرستادم: مثل همین روزهای مرزی تابستان

و پاییز که به دنیا آمده اید، بودن در هوای شما هم لذت بخش است ... دقیقا حس و

حالم در مورد علی همین است! همیشه از این که کنارش نشسته ام حالم خوب است.

نمی دانم، سید حسن خمینی یکبار می گفت برخی افراد ناحیه اشراق دارند. یعنی اگر

در شعاع شان باشی حالت خوب است. شاید علی ما هم دارد. با اینکه از علی تاثیر

گرفته ام اما متاسف و ناراحت هستم که خیلی نتوانستم خصوصیات اخلاقی خوبش را

در خودم متجلی کنم. خیلی نتوانستم انسان خوبی باشم. انسان محجوب و با حیایی

باشم ... علی با مادر و حتی هنوز با پدر خدا بیامرزمان مهربان است. این ویژگی اش را

اما دارم. من هم قاطعانه می گویم که بوالدین احسانا را خاصه در مورد مادر قشنگ اجرا

می کنم. خیلی خوب است آدم برادری داشته باشد که در یوم الحساب امید به پا در

میانی او دارد.

۱۳٩٦/٧/۳ | ٧:٢٤ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

 بی چشم تو هر چشمه که دیدیم سرابی ست

هر دیده و نادیده خیالی ست و خوابی ست

بی بوی تو هر دم نفسی رفت، دم مرگ

هر بازدمش محنت بی حد و حسابی ست

یاد تو دل از کف برد هر لحظه که آید

چون موج که افتاده به دامان حبابی ست

بر دست دل از دست غمت سرخی داغ است

بر پای دل از موی تو پچیده طنابی ست

در دامنه شوق و غمت در نوسان است

مشتاق حضوری ست و غمگین غیابی ست

از چشمه ی چشم تو نگاهی نچشیدیم

از روی تو هر وصف شنیدیم، عذابی ست

لبخند تو هر مرتبه یک جان دوباره ست

یک عمر نگاه نگران خیره به قابی ست

دل ساخت مسیری که رسد در بر چشمت

از چشم تو افتاد که در حال خرابی ست

 

۱۳٩٦/٧/٢ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

پاییز و زمستان همیشه باعث خوشحالی ام هستند. اول بخاطر خنکی و بعد طول
ساعات تاریکی و بعد هم مقدار کار مفید زیادی که می توانم انجام دهم. بدترین بخش
تابستان  برای من غیر از گرما، ساعات بین دو ظهر تا غروب است. این حدود هفت
ساعت برای من جزو عذاب آورترین ساعات روز خاصه در ایام تعطیلات است که رسما هر
کاری هم بکنم به زور و با زجر توام است. پاییز و زمستان این خوبی را برای من دارد که
ساعات کسل کننده روز را به حداقل می رساند تا من بتوانم در این دو فصل بیشتر
زندگی کنم و امید به زندگی را به میزان قشنگی افزایش دهم. به همین خاطر هم خوش
آمد می گویم به عصرهای تاریک کشدار، برگ های زرد و خش خش شان زیرپا، به
خنکی هوا به خرمالو به نارنگی به انار به پرتقال به لیمو شیرین حتی به شب چله و به
زندگی :)
۱۳٩٦/٦/٢٦ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

همیشه وقتی زنگ می زند می پرسد خوابیده بودی یا نه. فرقی هم نمی کند که دوازده

شب زنگ بزند یا دوازده ظهر. من هم اگر خواب بودم می گفتم بله و اگر نبودم می گفتم

خیر. شاید گناهکار صدای همیشه آرام و خسته من هم باشد که مخصوصا پشت تلفن

خسته تر هم به گوش می رسد. اما این هم دلیلی نمی شود که ساعت دوازده ظهر یا

شش عصر از آدم بپرسند خواب بودی یا نه. اصلا اگر تو می دانی ساعتی که زنگ زدی

می تواند ساعت خواب باشد برای چه زنگ می زنی که بعد هم سوال بپرسی و معذرت

خواهی هم کنی؟ این بار که زنگ زد باز هم همان سوال ابتدایی همیشگی را پرسید.

خواب نبودم اصلا اما چون فکر کردم که دوست دارد خواب باشم گفتم خواب عمیقی

نبودم و چرت مختصری بود و مشکلی نیست. فکر می کنم خودم هم دوست داشتم که

صدای خسته و آرامم را توجیه کنم و به همین خاطر دروغ گفتم. بعد سوال دیگری پرسید

در مورد پولی که بهش داده بودم. پرسید تو هم برای وام گذاشته بودی؟ دوست دشتم

فقط تایید کنم تا تمام کند. گفتم بله همان بانکی که به حسابت پول ریختم من هم

گذاشته ام برای وام. دروغ دیگر! من در آن بانک پول دارم اما به او از آن حسابم نداه بودم.

خیلی دوست ندارم هم صحبت او شوم. به همین خاطر همیشه از توضیح اضافی طفره

می روم که گاهی به دورغ منجر می شود.

۱۳٩٦/٦/٢٤ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

به سرزمینی مهاجرت کردم که همیشه احساس خوبی نسبت آن داشتم. به بلاگفا!

بلاگفا بین سیت ارائه دهنده وبلاگ فارسی چیزی شبیه به آلمان در بین کشورها است.

همان قدر مطمئن و همان قدر با صلابت! اینجا را ترک نخواهم کرد اما! امیدوارم زودتر

مشکلات پرشین بلاگ مرتفع شود، مشکلاتی که نمی دانم تنها برای من است یا همه

ساکنین درگیرش هستند. علی ایحال بعد از هشت سال مجبور به مهاجرت شدم. پس

نتیجه می گیریم مهاجرت نتیجه بی توجهی مسئولین و عدم تحمل وضعیت جاری ست

:)) سرزمین استیجاری جدید تا ساختن ملک شخصی!

۱۳٩٦/٦/٢٤ | ٥:٠٧ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

می دانی سیمین، یک آدم ملغمۀ تضادها است. نمی خواهم ادا در بیاوری و از خواندن

این کاغذ خودت را ناراحت شده بدانی و بعد جوابش را بدهی که همچه شدی و همچه.

می خواهم اینها را بخوانی و بدانی که این مرد چه جوری دارد خودش را برای خودش

وصف می کند. من گاهی فکر می کنم که یک عمر واخورده ام. سرخورده و وازده شده

ام. گیر کرده ام میان ادب و سیاست و از هردو مانده ام. گیر کرده ام میان مدرنیسم و

عهد بوقی بودن و باز وازده شده ام. گیر کرده ام میان قناعت انزوا و جبروت قدرت و باز

سرخورده ام. نه این را دارم نه آن را. گیر کرده ام میان عشق و عقل.

۱۳٩٦/٦/٢٤ | ٤:٠٩ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

جلال عزیز، کاغذ اخیرت پدرم را درآورد. عزیزم، چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ مگر من

به قول شیرازیها گل هُـم هُـم هستم که از دوری ام اینطور عمر عزیز و جوانی خودت را

تباه می کنی؟ صبر داشته باش.

 

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل افسرده حالش به شود دل بد مکن

این سر شوریده بازآید به سامان غم مخور.

 

و تو یوسف منی، نه من سیاه سوخته ی بدبخت. مگر من چه تحفه ی نطنزی هستم و

بودم که تو چنین از رفتن من نگران شده ای و بی خود خیالت را ناراحت می کنی. می

دانی از وقتی که کاغذ سوم تو رسیده است، کاغذ 25 سپتامبر تو، آرام و قرار ندارم، مثل

مرغ سرکنده شده ام. عزیز دل من، مگر من بچه ی دو ساله ام که در آمریکا گم بشوم و

یا ندانم کاری بکنم. من نمی فهمم دو روز دیر و زود شدن کاغذ چرا باید تو را به این حد

آشفته بکند؟ کاغذ دوم تو همان کاغذ هشت صفحه ای مفصّـل و دقیق تو که در جوف آن،

برادرت کاغذی نوشته بود، دیروز رسید و کاغذ سومت امرزو. دومی را 23 سپتامبر

فرستاده بودی و سومی را 25 سپتامبر. در دومی کاملا ً آرام و آسوده بودی و بعد از دو

روز این همه بی طاقتی و بی صبری. تو را به خدا، مرگ من، بالاغیرتاً بی تابی نکن و

اینطور مرا در دیار غربت نترسان. کاغذت را ده بار خوانده ام. آنقدر آَشفته، آنقدر جمله ها

درهم، ناتمام و افتاده؛ فکر نمی کنی که من خر وامانده منتظر چـُش هستم و این چُـش

ها مرا بکلی از پا در می آورد؟ مگر خودت به آمدن من رضایت ندادی؟ مگر نمی گفتی که

من هیچ علاقه ای به آمریکا ندارم، مگر نه بنا شد من بروم و بعد سعی کنیم راهی پیدا

شود تو بیایی؟ عزیزم، پس شجاعت تو، مردانگی تو، همت تو، عزم و اراده ی قوی تو

کجا رفته است؟ مگر من مرده ام؟ مگر تو را دیگر دوست ندارم؟ مگر من خیال ندارم

برگردم؟ عزیزم، قربان شکل ماهت بروم، محبوب زیبا و بی همتای من، چرا آنقدر بی

طاقت و بی صبر هستی؟ تو به من قول داده بودی عصبانیت خود را علاج کنی. تو قول

داده بودی سلامتی خود را حفظ کنی. این است نتیجه ی قول و قرار و وعده و وعیدهای

تو؟ مدت این سفر نُـه ماه بود که یک ماه و دو روزش گذشته است.

می مانده هشت ماه دیگر. منئ قول می دهم سر هشت ماه برگردم، ولی آیا تو می

خواهی وقتی برگردم چگونه از من پذیرایی کنی؟ می خواهی دیگر حتی نا هم ندشئته

باشی.

و جلال عزیز، از کاغذت پیداست که آبرویم را پیش همه برده ای و به کس و ناکس داستان

ندانم کاری های مرا گفته ای. اتفاقا ً من از غالب شاگردهای خارجی، زودتر در آمریکا

دوست پیدا کردم و زودتر از همه به اوضاع آشنا شدم.

جلال عزیز، برای چه چیز من دلت تنگ شده؟ برای شلختگی ام؟ برای کدبانوگری هایم!

بی خود زندگی را به خودت حرام نکن. چشم به هم بزنی یک سال سر آمده است. یادت

باشد که من می خواهم وقتی آمدم تو را سالم و چاق و چلّه ببینم.      سیمین تو

 

پی نوشت: خواندن شان همیشه لذت بخش است :) دوست داشتن همین است. "جدایی" حتی جلال را هم پریشان می کند.

۱۳٩٦/٦/٢٤ | ۳:٤٥ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

زمان را که از دست دادم، وقتی فهمیدم دیگر نمی توانم هر کاری که دوست دارم بکنم، قدر

زمان را دانستم. چشم هایم ضعیف شدند و عینک ضمیمه چشمم شد که اول خوشایند

بود و الان به هر نحو است می خواهم از دستش خلاص شوم، آن وقت قدر چشم هایم را

دانستم. الان که ریزش موهایم بیشتر شده است و هر بار حمام و دیدن موهای ریخته بر

کف دلم را می سوزاند و دست به دامان شامپوهای مختلف و دوا و درمان شده ام می

فهمم که چقدر موهایم را دوست دارم. داستان از دست دادن و بعد فهمیدن اینکه چه چیزی

از دست رفته، داستان بی پایان زندگی ما انسان های معمولی است.

۱۳٩٦/٦/٢۳ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

هوا کم است یا بنظر من هوا کم است؟

۱۳٩٦/٦/٢۳ | ٤:٤٠ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

وای اگر عشق به سامان نرسد

 چون که جان، بر در جانان نرسد

کم کنم شرح و همی گویم این

درد هجران و غمش هیچ به پایان نرسد

 

پی نوشت: یک رباعی متوسط.

پی پی نوشت: نثر حالم را خیلی خوب می کند و نظم بد. به همین خاطر سعی خواهم کرد دیگر سراغ نظم و شعر جز خواندن نروم.

۱۳٩٦/٦/٢٠ | ٥:٠٧ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

www . night Skin . ir