نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

deep blue
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٧  کلمات کلیدی: داستانک

 

ازچندوقت پیش صحبتش درخانه بود که قراراست داداش علی برایمان ازقم دوچرخه بخرد و

با قطار برایمان بفرستد.آن زمان این توانایی را نداشتیم که بتوانیم تمام پول را یکجا بدهیم.

قراربود قسطی ازفروشگاه طلاب وحوزوی ها بخرد. یک روزکه داشتم درکوچه بازی می

کردم،نزدیکی های ظهربرادرم را دیدم که ازته کوچه نمایان شد.چشمانم گرد شد و شادی را

درتک تک سلول های تنم حس کردم آخربرادرم تنها نبود و باخود دوچرخه آبی رنگ

خوشگلی همراه کرده بود.رنگ آبی که شاید خوش رنگ ترین آبی تمام عمرم باشد جلوه ی

خاصی به آن بخشیده بود.لبخندبرادرم ازدورمعلوم بود.بازی را رها کردم و با تمام سرعتی

که داشتم سمتش دویدم. احتمالاً کسانی که درصف نان ایستاده بودازرفتارمن درتعجب بودند.با

دهانی بازوسرعتی زیاد همچون باد خودرا به هردو آنها رساندم.وقتی رسیدم دیگرمجذوب

دوچرخه شده بودم.تنه کلفت و عضلانی ودارای شیب اندک درتنه اصلی که امکان مسافر

کشی را سلب می کرد،با نام«رنجر»مرا به آرزوی دیرینه داشتن دوچرخه مستقل رساند.

البته مستقل مستقل که نه،اما درحال دیگرمجبورنبودم مدام منت دوستان را بکشم تا دوچرخه

 زاقارتشان را سوارشوم وحتی برای بعضی ها درقبال آن خوراکی بخرم.رنجرتا مدتهابهترین

 دوچرخه محل ماند تا زمانی که مرا زمین نزده بود ریزه میزه بودم ومکلف که نباید در

غیاب برادربا دوچرخه ای که سایزمن نبود تنها بیرون بروم.اما یک روزمن دوچرخه

برادشتم و به حرف مادرهم توجه نکردم که گفت«تنها نرو کاردست خودت میدی»و جواب

من اما بد بود؛گفتم«من دوچرخه سواری رو به رضا یادش دادم،حالا میگی کاردست خودم

میدم»رفتم وبا رنجردوستم را تا دم منزلشان همراهی کردم.موقع برگشت خواستم ازکوچکترن

 فضای ممکن دور بزنم اما رنجرنخواست دوربزند ومرا نقش زمین کرد.دل پیچه پیدا کردم،

 فشارم افت کردوبه زورتوانستم خودرا به خانه برسانم.دستم شکسته بود.همه تقصیررا

 گردن رنجرانداختند واورا ازمن گرفتند.برادرم خیلی ناراحت بود که دوچرخه را برایمان

 خریده اما من برای چیز دیگری تنبیه شدم وهمیشه فکرکرده ام رنجرخود فدا کرد تا من

 متوجه خیلی چیزها شوم.