نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

جعفریگان ویژه!
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی: مناسبتی

جعفر،دوست دوران طلایی زندگیم بود.دوران راهنمایی.استایل بدنی و نوع بازی فوتبالش

کپی کریم باقری بود.همیشه شماره 6 می پوشید،به عشق کریم باقری. جعفر مبصر

کلاس نبود اما لیدرکلاس چرا! خیلی ها دوست داشتند دور و بر او باشند.خوشبختانه من

دوست صمیمی او بودم و ازاین بابت مشکلی نداشتم،متلکهای هم نثارش می کردم.

«جعفریگان ویژه»لقبی بود که من به او داده بودم، ازبس که قدوقامت رعنایی داشت و

این لقب هم برایش مقبول افتاد.

شخصیت کارتونی مورد علاقه من«کاکه رویوگا»ی فوتبالیستها بود.جعفر را نمونه عینی

 و واقعی«کاکه رو»می دانم.فوتبال قدرتی و خوبی داشت عین کاکه رو،کار هم می کرد

اما درس خوب نمی خواند.دیپلم را هم به سختی توانست بگیرد. در یک کارگاه تولید

«نوقا»بعد ظهرها را مشغول بود.جعفر اما با همه صلابتش یک نقطه حساس داشت

و آن هم پدرش بود.هر دویمان پدر نداشتیم.درسه سالی که با هم همکلاس بودیم

 هرموقع معلم مقابل تخته سیاه ازاو در مورد شغل پدرش می پرسید اول به من نگاه

 می کرد و بعد از تلاش های ناکامش در ایجا دسدی مقابل اشکهایش گریه می کرد و به

دنبالش من هم،گویی چشمه اشکهای ما یکی است.آب که به سر و صورتمان می زدیم

خجالت می کشیدیم با چشمهای سرخ مان چهره به چهره شویم،احساسمان را

سانسور می کردیم.مردها همین انند،احساسهایشان را قدم می زنند و ازچیزهای دیگر

حرف می زنند.جعفر هنوز هم موقع حرف زدن از پدرش گریه می کند،سیزده سال می

گذرد و خوشبختانه چشمهایش و قلبش هنوز زمخت نشده،چند روز قبل در یک مکاتبه ی

پیامکی  متوجه شدم.