نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

اسب چوبی
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦  کلمات کلیدی: داستانک

فکرمی کردم روزی بتوانم کارگاه واین همه ابزارجورواجورداشته باشم.اگربخواهم دقیق

بگویم،علاقه ام برمی گرددبه زمانی که خیلی بچه بودم.پنج یاشش سال بیشتر

نداشتم.پدرم آن موقع هنوزپیش مابودیعنی هنوزباماشینش تصادف نکرده بود،باماشینی

که خودش آن را برای مسابقات اتومبیرانی که درشهرمان برگزارمی شددستکاری کرده

بودتاخودرابه همه که می گفتندتمام شده است اثبات کند.چیزی که پدررا تمام کرد

ماشین کناری بودکه چپ کرد،آتش گرفت و روی ماشین پدرافتاد.همه چیزخیلی سریع

اتفاق افتاده بود.من به خاطر پدرم بود که فهمیدم چه ها که نمی شود باابزارکردوقتی که

اسب دست سازچوبی را به اتفاق هم ساختیم.اسبی که ساخته بودیم واقعاً اسب

بودومن نمی توانیدباورکنیدچقدرهیجان زده بودم.چشم،گوش،دهان، پاها،دم وحتی یال

راتوانست باابزارهای خودش بسازد.همه بچه های محل عاشق اسبی بودندکه پدرم

ساخته بود و البته من همیشه خودم را شریک این اتفاقی که برای من بزرگ وزیبابودمی

دانستم.آن موقع بنظرم فهمیدم که میخواهم چه کاره شوم.تا وقتی که بزرگ شوم

همیشه رویایم این بود که اینقدری ابزارداشته باشم که بتوانم هرکسی هرچه خواست

برای اوبسازم وبه قدری زیباکه حیرت رادرچشمانشان ببینم.چیزهای کوچکی میساختم

ومغازه ابزار فروشی نبودکه ندانم چه چیزی دارد و ندارد و کدام ابزاراست که به تازگی وارد

ویترین مغازه شده است.بعدازگذشت بیش ازده سال هنوزهم صبحها،وقتی همه چیز

لطیف وتمیزاست،به پدر،اسب چوبی و آرزوهای که داشتم فکرمی کنم.