نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

کنترل تلویزیون دستش بودومدام کانالها رادوره می کردوهیچ حرفی نمی زد.قراربودامروزبه

جشن عروسی برادردوستش برود.ازچندروز قبل محیای این مراسم شده بودند و من هم

کم وبیش درچند و چون ماجراقرارگرفته بودم.اینکه پسربیست وشش ساله است و دختر

هم به رسم ازدواج های قدیم و سنتی چندسالی یعنی نزدیک به ده سال ازدامادماجرا

کوچکتربود.سرصحبت را بازکردم وگفتم چطور بود مراسم؟حوصله چندانی نداشت انگار،

چون چشم ازتلویزیون برنداشت وبالحنی کم بلندتراززیرلبی گفت که بدنبود.من وضعیتم

به گونه ای بود که بتوانم سوال و جواب هایم را بیشترکنم وهمین طورهم کردم.گفتم:

ولی انگاربهت خوش نگذشته!بااین سوال توانستم تا حدودی توجهش را به خودم جلب

کنم چون سرازصفحه تلویزیون برداشت ومشغول بالا وپایین کردن کنترل شد.گفت:

میدونی،فکر می کنم همه تومراسم ازمن خوش تیپ تروقشنگ تربودن.لباس همه به

تنشون اینقدرقشنگ میخورد که اصلاًآدم حضّ میکرد.واقعاً فکرنمی کردم فاجعه اینقدرکم

عمق باشد حداقل برای مامردهاکه اینگونه است.واقعاًنمی دانستم بایددراینجورمواقع چه

بگویم وتنها فکری که به ذهنم خطورکرداین بودکه بگویم:چرا؟مگه کدوم لباست رو

پوشیده بودی؟گفت:همونی که چندروزپیش رفتیم با سهیلا گرفتیم دیگه ازخودت که پول

گرفتم.گفتم:آها راست میگی پول رو من دادم اما من هنوزندیدمش.بپوش منم ببینم

مگه من چی کم ازاون زنهای تومراسم دارم که بهت نخندم.خندید.نمی دانم دردل هم

خندیدیانه آخربه این نتیجه رسیده ام که اززنها که هیچ کلاًنمی شودسر ازهیچ آدمی

درآورد.تظاهربه چیزی می کنند وشادند ولی بعدمطلع می شوی که سرهمان قضیه به

کسی دیگرشکایت می کنند وازلحن بدآدم گلایه می کنند.چندلحظه بعدازاتاق بیرون

آمد.صدای بازشدن درراشنیدم اما خودم را مشغول نشان دادم می توانستم صدای نفس

کشیدن هایش رابشنوم انحراف مختصربینی که داشت همه چیزرالومی داد.رو به رویم

ایستاده بود.گفت:چطوره؟سریع خودم رامتوجه صدایش کردم ونگاهم رابسمتش دوختم،

سری تکان دادم و گفتم:دخترتوازخودت خبرنداری.تویه فرشته ای.صبرکن برم دوربین رو

بیارم و عکس وبگیرم تا خودت ببینی که من چه زنی دارم...

۱۳٩٢/٥/٢٩ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

www . night Skin . ir