نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

برداشتهای شخصی
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳  کلمات کلیدی: داستانک

سر کار می روم. نادر؛ صاحب کارگاه هم آنجا حضور دارد،از دیدارش زیاد خوشحال نمی

شوم. زیر لب سلامی به همه می دهم و میروم فکر میکنم ارباب جواب سلام مرا نداد،

می توانم بفهم چرا: اکثر افراد آنجا خیال میکنند من مغرور و ازخود راضی هستم. شاید

چون کاری به کار آنها ندارم. حسن یکی از کارگرهای آنجاست که دوباره با دیدن نادر بی

برو و برگرد همه حرفهای او را تایید می کند، تکه کلام حسن "احسنت" است که درمیان

حرفهای نادر مرتب به گوش می خورد.

سبیلو با کت شلواری که اصلا به ارباب ها نمی خورد و گردنی کوتاه که درمیان انبوه

لباسها گم شده قیافه نسبتا مضحکی از او درست کرده است؛او راجع به همه چیز

اظهارنظر میکند واقعا راجع به همه چیز! این دست آدمها فکر می کنند به واسطه قدرت

مالی شان می توانند در هر چیزی صاحب نظرباشند مخصوصا نوکیسه های مثل نادر.با

این که از او خوشم نمی آید به حرفهایش توجه میکنم اکثرا نظراتش خلاف عرف جامعه

است.همه را کودن می داند و مردم را شبیه گاو و گوسفند می کند.خیلی اوقات حق را

به خودش می دهد،مخصوصا در رانندگی با وجود فضاحتش از همه شاکی می شود

ادای انسهای با فرهنگ بالا را خوب می تواند در بیاورد اما آداب معاشرت در مواقع

حساس را خوب یاد نگرفته! من استاد این قسمت هستم. فردی شدیدا سکولار،نسبتا

ناسیونالیست که گاهی البته به جهان وطن بودن هم سرکی می کشد. و البته عاشق

قدرتهای بزرگ. حتی مثالهای که برای ما میزند از افراد مایه دار دور و برشان است .می

تواند افکار را تغییر دهد باید مراقبش بود.