نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

کاش بود
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩  کلمات کلیدی: داستانک

خمیازه ای می کشم،سرازبالش برمی دارم با چشمان نیمه بسته به بالای سر خود

نگاهی می اندازم و گفتگوی برادرم با مادر را می شنوم که هر چند نامعلوم اما می بینم که

اشک در چشمان برادر حلقه زده و او به زور مانع از ریزش سیل اشکهای میشود که پشت

پلکهایش جمع شده اند. مادر از اتفاق و حال پدر پرسید و برادرم گفت که چیز خاصی

نیست، فقط یک ضرب دیدگی کوچک در سرش ایجاد شده. این حرف خیال مرا راحت کرد و

چشمانم بسته شد.........اما صبح خانه سیاه بود.همه چیز سیاه بود. روی پلاکارد جلوی

خانه، نام "پدرم" هم "سیاه" بود، و من دیگر چشمانم کاملا باز بود.................