نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

عشق و آپاندیس درساعت1/25دقیقه بامداد(قسمت دوم)
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠  کلمات کلیدی: داستانک

با وجود اینکه نصف شب بود و یا حداقل کم مانده بود که نصف شب شود،جماعت نا

خوش احوال زیادی داخل درمانگاه حضور داشتند. بعضی تنها و تعدادی با اهل و عیال و

خانواده آن تک و توک صندلی ها را اشغال کرده بودند. تعدادی سر در گریبان برده بودند و

بسیاری سر را بطرف چپ و بالا که یک تلویزیون عریض و نازک نصب شده بود گرفته

بودند.مردان سیاه پوش را نشان می داد. نفهمیدم یک بود یا دو؛اما کانالی که پخش می

کرد سه بود. از این مدل فیلمها اصلاً حال خوشی به من دست نمی دهد،نمی دانم چرا؟

سلیقه است دیگر. مادر با چشمانی که خستگی روز را می شد به وضوح در آن دید

کنارم روی صندلی های به هم متصلی که هیچ توجهی به حالت های کمر آدم نداشتند و

همه اش انتظار داشتند ما خودمان را با او وفق دهیم نشستیم و وفق هم دادیم.به مادر

گفتم:«آخر مادر من چه نیازی بود که می آمدی؟من الان خودم زود بر می گشتم دیگر؛

ظهر هم که  نخوابیدی و حتماً خسته ای »مادر هم که به آرامی پلک می زند نگاهی کرد

و گفت:«نه خسته نیستم.راحت باش،فردا هم که جمعه است استراحت می کنیم

دیگر».نشستیم اما نمی دانم چرا هیچ اتفاق خاصّی نمی افتاد. نه کسی داخل مطب

می رفت،نه کسی بیرون می آمد،و نه هیچ کار دیگری! ظاهراً ساعتی که ما رفته بودیم

خورده بود به زمان استراحت پرسنل؛لااقل اینطور از شواهد و قرائن بر می آمد؛بهتر هم

بود که اینطور فکر کنیم تا حداقل روح و روانمان آسوده باشد.آری! مطمئناً به زمان

استراحت خورده بودیم.به یاد می آورم در مسیری که از خانه به سمت درمانگاه طی می

کردیم و من لنگ لنگان و لرز لرزان آن را می پیمودم،حس کردم درد که از ظهر حول محور

ناف می چرخید؛کم کم به منتها الیه سمت راست شکم در پایین ترین نقطه که همچنان

می توانست شکم باشد متمایل شده بود و این تغییر مکان درد،حال شکم بیچاره من را

وخیم تر و عضلاتش را منقبض کرده و من دائماً در عجب بودم که این چه دردی می تواند

باشد که از سر ظهر ول کن نیست. حالت زور به پایین هم که دیگر دستش برای من رو

شده بود،مدام مرا تشویق برای رفتن به دستشوئی می کرد.

بعد از چند دقیقه که در جای خود تثبیت شدیم و دیگر فهمیدیم که باید منتظر پذیرش

باشیم تا تشریف بیاورند و ما را شماره کنند تا بعد دکتر ببینتمان،راحت تر توانستیم همّ

و غممان را برای وفق دادن با صندلی های درد نفهم بکنبم. نشستم و به جلو خیره

شدم و دیدم که ردیف جلوئی نه!یک ردیف جلوتر، مردی نشسته مو فرفری، با کاپشن

چرمی سیاه،کفش قیصری و باطبع شلوار پاچه گشاد با انگشتر دست دلبری گنده به

انگشت.اما چیزی که بیشتر جلب توجه می کرد سیبل های او بود.شاید می پرسید:مرد

حسابی از پشت مگرسبیل دیده می شود؟باید عرض کنم در این مورد بله! دیده می

شد. سبیل های او از هر طرف دو سانتی متر یا حداقل مطمئنم دیگر یک و نیم سانتی

متر بیرون زده بود.بله!من از پشت هم سبیل دیدم که هر کسی در زندگی خود این چنین

صحنه ای را به ندرت می تواند تجربه کند.اما تعجب آورتر صحنه ای بود که او به اتفاق

همسر خود رقم  زده بود.همسر او چنان عاشقانه سر بر شانه های شوهر خوفناک خود

گذاشته بود که آدم اصلاً یک جوری می شد.من اصلاً باور نمی کردم که شوهری با چنان

عظمت پذیرای سر مبارک همسرش بر روی شانه های خود و گاه روی عضلات چهار سر

ران خود باشد؛آن هم در یک مکان عمومی.انسان چه چیزهای که نمی بیند. واقعاً!

مادر چشمان خود را گاه می بست و گاهی هم باز می کرد و حال و احوالی از من می

پرسید؛ به دور و اطراف نگاهی می کرد و دوباره می بست. هر موقع شب باشد و

تلویزیون روشن،صدای تلویزیون باعث چرت زدن مادر می شود. اصلاً کارکرد تلویزیون برای

مادر ما اینگونه است. من باز به شکم درد خود فکر می کردم و گاهی به تلویزیون که از

پخش مردان سیاه پوش فارغ شده بود و داشت حیات وحش نشان می داد نگاهی می

انداختم.دیگر به سختی می توانستم مرد سبیلوی عاشق را ببینم؛چون مادری با دختر

هفده،هیجده ساله خود درست روی صندلی های چسبان ردیف جلوئی نشسته بودند.

ساعت 25/1 دقیقه بامداد بود.