نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

عشق و آپاندیس درساعت 1/25دقیقه بامداد(قسمت سوم)
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠  کلمات کلیدی: داستانک

...دختر شنل قرمزی یک جوری آمد و نشست که دید صد در صدمان را بر روی یکی از

تفریحات مفرح و کمی تا قسمتی لذت بخش آن ساعاتمان را بست. خودش هیچ،خواهر

سر تا پا قِشقرقی هم همراه خود داشت که نرسیده و در کمتر از سیصد و شصت ثانیه با

دیگر نوگلانِ نو حنجره که مدام و پی در پی تارهای صوتی خود را در بالاترین دسی بل ها

می آزمودند، آشنا شده و جماعت مریض احوال را در آن ساعت شب مورد تفقد قرار می

دادند. آنها به اتفاق هم چنان گروه کُر وزینی تشکیل دادند که توانستند یک درمانگاه را کر

کنند. اما خدا بیامرزد پدر بابای یکی از همین اعضای گروه کُر را که با یک نیمه فریاد

توانست نقطه پایانی بر نتهای بی پایان آنان بگذارد. بعد از آرام شدن گوشها، و بالطبع

روح که واقعاً در این وانفسا فهمیدم آرامش روح تابعی از آرامش گوش است و صد البته

اگر گوش آرام نگیرد مطلقاً بعید است که دل و روح آرام گیرد و همین طور است که اگر دل

آرام نگیرد،احتمال قریب به یقین،داد، هوا را خوهد گرفت.آری.

بعد از آرام شدن به رو به رو نگریستم،چون خوشم نمی آید از اینکه در یک مکان عمومی

دائماً به جوانب و پشت سر نگاه کنم.میدان دیدی که از روبه رو بدست می آمد از کف تا

سقف را شامل می شد. در سقف که جز تَرک های سقف و لامپ های کم مصرف چیزی

یافت نمی شد،پس رو به رو را دیدم که باز همان دختر شنل قرمزی اولین چیزی بود که

به چشم میزد،دراین حین متوجه شدم مقنعه دختر خانم حدود ده الی پانزده سانتی

متری با پیشانی فاصله انداخته و من حکمت واقعی این لیز خوردن های مداوم سر

اندازهای بعضی ازدخترخانم های جوان و گاهی پیرزن های دلجوان را بسمت مرکز الراس

و حتی پشت الراس به جِد نفهمیدم. از اصل مطلب دور نشویم. در فاصله پیشانی تا

ابتدای مقنعه شنل قرمزی  موهای حنایی رنگ تلالو خاصی داشتند و من دریافتم حنایی

برای موها رنگ مطلوبیست و به نظربنده در زیبایی و دلنشین شدن هر فردی علی

الخصوص جماعت نسوان نقش بی بدیلی دارد. رنگ موها مرا بسیار مشتاق دیدن

سیمای شنل قرمزی کرد تا این نظریه مرا که چند خط بالاتر مطرح شد را تایید کرده و مرا

از این بابت که متخصص زیبایی شناسی هستم بر خودم ثابت کند. البته بد نیست

اعتراف کنم که نگاههای گاه و بی گاه پسر جوانی بسوی شنل قرمزی بر انگیزه من برای

رویت چهره او افزود؛یعنی چندان هم تنها نبودم.

اما لحظاتی دیگر ابهاماتی هم بر مخیله ام خطور کرد که شاید شنل قرمزی کریه المنظر

باشد،اما زود این نظریه را رد کردم.چون اصولا هیچ پسری نگاهی ولو زیرچشمی به یک

دختر نازیبا روی نمی کند پس می ماند همان خوش سیما بودن که البته حالت چشمان

پسر جوان نیز بیشتر حاکی از این مدعا بود.اما با این همه هنوز درصدد رویت چهره شنل

قرمزی بودم. حتی دوست داشتم جای آن پسر جوان بودم و هر چه زودتر جواب را می

گرفتم. کنجکاو بودم. اما چون گفته اند صبر پیش گیرید،دنباله کار خویش گیرید ما هم

نشستیم صبر پیش گرفتیم و دنباله کارخویش گرفتیم و بسی هم نتیجه از این تاکتیک

خود گرفتیم. شنل قرمزی بلند شد تا شاید سری به مستراح بزند و یا کار دیگری انجام

بدهد نمی دانم،اما هرچه بود بالاخره چشممان به جمال ایشان روشن شد،چشم در

چشم شدیم و هم او و هم من کمی خیره به یکدیگر ماندیم و این آغاز ویرانی بود. همان

دم ابیاتی از شیخ اجل همچون جویباری بر ذهنم جاری شد آنجا که گفت«ای سرو بلند

قامت دوست(دوبار)وه وه که شمایلت چه نیکوست...درپای لطافت تو میراد... هر سرو

سهی که برلب جوست...نازک بدنی که می نگنجد... در زیر قبا چو غنچه در پوست»