نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

childhood
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩  کلمات کلیدی: داستانک

گاهی اینقدردنبال حرفهای گنده می رویم وگرفتارمشکلات روزمره هستیم که یادمان می رود روزگاری کودک بودیم،شیطان بودیم،ازدیوارراست بالامی‌رفتیم،دنبال توپ فوتبال داخل جوب شیرجه می زدیم(مخصوص خودم)،به قدری که شاید با نگاه کردن به عکسهای کودکی بگوییم«یعنی منم کوچولوبودم؟»فکرمی کنیم ازاول همین اندازه‌ایم.دوران کودکی،دوران باشکوهی است،دورانی که تلخی‌هایش هم شیرین است،دوران معصومیت است،دوران پاکی است...می خواهم خاطره‌ای ازکودکی ام بگویم،خاطره‌ای که آن موقع تلخ بود وحالابسیارشیرین .خاطره‌ای که دلم برایش می تپد...جام جهانی98فرانسه بود.ده سال داشتم.عاشق آرژانتین بودم.آرژانتین دریک هشتم، به سختی و«ناپلئون وار»توانسته بود انگلیس را درضربات پنالتی شکست دهد.همان بازی معروفی که «بکام» با بچه گی تمام «سیمونه» را نقش زمین کردوموجبات اخراج خود را فراهم نمود.به هرحال آرژانتین بالاآمد و در یک چهارم به هلند خورد،بازی خوب پیش می رفت اما اینباربچه بازی«آریل اورتگا» درمحوطه جریمه هلند و ضربه سری که به «ون درسار»زدباعث اخراج او شد و آرژانتین ازهم پاشید.هلند«اورمارس»را وارد زمین کرد وهمین کافی بود تا تونلی درسمت چپ دفاعی آرژانتین بازشود تا دراواخرنیمه دوم«برکمپ»صاحب توپ شده و آن را درکنج دروازه آرژانتین بخواباند.همین تک گل کافی بود تا آرژانتین ازجام حذف شود.بعدازسوت داورهرکاری کردم نتوانستم مقابل سیل اشکی که پشت پلکهایم جمع شده بود سدی ایجاد کنم واشکهایم روان شدند.باصدای گریه‌هایم،مادرمتعجبانه بربالینم(عجب جمله کلاسیکی!)آمد‌‌‌ومرا دلداری داد وهمان حرف همیشگی راگفت که فوتبال برد و باخت دارد.اما من قانع نمی شدم و با صدای بلندهلند را به باد الفاظ منشوری گرفته بودم و مورد عنایت قرارمی دادم.ازآن تاریخ تا به حال ازهلند بیزاری جسته ام.مادرم حق داشت متعجب باشد،چون نمی دانست من تحمل دیدن گریه های«باتیستوتا» را ندارم...خاطره تلخ آن روز برایم شیرین ترازهرچیزی است،کودک یعنی همین،باید مراقب کودکی هایمان باشیم.