نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

رنج های عروسی(قسمت اول)
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱  کلمات کلیدی: داستانک

دوست ندارم درهیچ مراسم عروسی شرکت کنم.آخرین باری هم که تو یک همچین مراسمی بودم ازافتضاحی که به بارآوردم هنوزحالم بهم میخورد.یک هفته تمرین رقص آذری کرده بودم که بتوانم درعروسی برادرم برقصم و دلش را شادکنم.بدبختی هم این بود که بیشترفامیل ازمن چنین توقعی داشتند.اما من که ازخودم چنین انتظاری نداشتم.روزمراسم باهزارباردوبه شک شدن دل را زدم به دریا وداخل گود شدم اما فقط توانستم یک دورصلیبی شکل(دستها بازودرموازات زمین ومچها شکسته روبه بالا) سریع که دررقص آذری مرسوم است را بزنم وانجام مابقی ماجرا را اصلاً درحدواندازه های خودم ندیدم وسریع ازداخل گود که کیپ تاکیپ نشسته بودند خارج شدم.اما کاش تنها همانها شاهدهنرنمایی من می شدند.درجایی دیگروازطریق ویدئوکنفرانس بانوان محترم اقوام هم شاهد وناظراین نمایش خیره کننده من شدندواین نیزبرشدت جراحات وارده برروح و روان من افزود.اما دراین مورد تنها نکته ای که مراتب اندکی شادی را فراهم کرد نبود،آن کسی بود که باید می بود.قبل ازمراسم بسیارناراحت بودم که چرا نیامده؛حتی درصدد برآمدم تا ازطریق تماس تلفنی وبوسیله قراردادن درتله رودربایستی ایشان را مجاب کنم درمراسم حضوربهم رسانند وچون خودم را آماده ازهرجهت می یافتم به آن بانوی محترم نشان دهم که بنده نه تنها دراموردرس و مشق و کسب روزی حلال اندکی موفقیت بدست آورده ام؛همچنین نیزدراجرای برنامه های فرهنگی و نشان دادن جنبه های دیگری ازابعاد وجودی خویش به خودکفایی رسیده ام تا بدین وسیله دربه دست آوردن دل آن نازبانوقدمی رو به جلو برداشته باشم.نکته ای اخلاقی که بدست می آید همان سخن معروفی است که می گوید«هرکاری یه حکمتی داره»ومن به عینه حکمت نیامدن آن نازبانو را دیدم.بعد ازمراسم تا همین الان هم گاهی اقوام نزدیک که حق نقد کردارآدمی را دارند ازمن این سوال را می پرسند که«واقعاً چی شد اون روز؟»و من نیزکه ید طولائی درجواب دادن به این سوال پیدا کرده ام این چنین پاسخ می دهم«هرآدمی ممکنه اشتباه بکنه،مهم اینه که اون اشتباه رو تکرارنکنه»وواقعاً هم که پاسخی فلسفی و ژرف را ازلابه لای مجلات وکتابها کِش رفته ام و تا به امروزبخوبی توانسته مرا ازسوژه خنده شدن بی خبران ازعوالم درونی منی که نیت خیری در انجام کاری که نتوانستم انجان بدهم داشتم نگه دارد،و آن نیت خیرهم همانامسرورنمودن برادرتازه داماد وهمچنین فراهم آوردن مصالح لازم برای افتخارکردن مادربه داشتن چنین فرزند هنرمندی وهمینطوردادن مقدارمعتنابهی پُزبه افرادی بود که ازطریق ویدئوکنفراس یادشده درمراسم حضوربهم رسانده بوند.اما دراواخرمراسم جاییکه همه بطورخودجوش، بلد ونابلد اقدام به حرکت موزون می کنند، تا می توانستم رقصیدم تا بلکم بتوانم خاطره ی آن ناقص الرقص را ازخاطره ها پاک کنم و انصافاًهم ازجان مایه گذاشتم وتمام تلاش خود را کردم هرچه بیشترشبیه رقص بندری شود که کمی درآن مهارت دارم و فکرهم می کنم توانستم به این مهم دست پیدا کنم چون بعد از مراسم برادر گرامی آن نازبانو خطاب به من گفت«خوب رقصیدی ها!»اما چون من با او چندان ارتباط گرم و صمیمانه ای ندارم آن حرف را درحد سخنی رسمی وسازمانی درراستای«درهرصورت حرفی زده باشیم فرض کردم»ولی چون کسیازآن یادی نمی کند معلوم است که کارهانه آنچنان خوب ونه آنچنان بد بوده که مستحق یادآوری باشد و من هم به همین حد راضی ام.