نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

ستیزیدن با جامعه
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧  کلمات کلیدی: داستانک

کنارخیابان منتظربودم.یک روآی نوک مدادی مقابلم ایستاد.گفنم:ستارخان گفت:تا آذربایجان

میرم.سوار شدم چند متری نرفته بودیم که پرسید:بخوام برم خانه سازی،ازآذربایجان برم

بهتره یا راه آهن؟من که می دانستم آذربایجان بهترین مسیربرای رسیدن به خانه سازی

است،نمی دانم چه شد و چه گیری درمغزم پدیدارشد که گفتم:راه آهن بهتره فکرکنم.اما بفاصله

چند ثانیه به اشتباه خودم پی بردم اما چون اول قرار بود برویم آذربایجان و خودم دستی دستی

حواله اش کرده بودم راه آهن نتوانستم بگویم که آقا من اشتباه کردم آذربایجان بهترین راه

برای رسیدن به خانه سازی است.گفتم یک دفعه خیال می کند برای خاطر خودم می گویم.اما

زمانی که درسه راهی فرودگاه پیاده شدم که سرجمع دودقیقه هم طول

نکشید،پرسیدم:چقدرتقدیم کنم؟با دیدن هزاری دردستم گفت:هرچی میدی بده...من هم چهارتا

سکه پنجاه تومانی گذاشتم بغل دستش(باورکنید آن موقع تو شهرماکرایه یک مسیرمستقیم

کمترازدوقیقه بیشترازاینها نبودو درنتیجه نمی توانستم بدعت گذارباشم و متعاقباً ظرف لعنت

همگان).با تقلا و زحمت دربه سختی بازشد و پیاده شدم.راننده با چهره گرفته گفت:چون پول

کم دادی درسخت بازشدها!(ظاهراً ازبینندگان پرو پاقرص کلید اسرار بوده)با چشمان متعجب

خواستم حرفی بزنم که گازش را گرفت و رفت.از شما چه پنهان آن همه که بین راه ازدادن

آدرس اشتباه ناراحت بودم در پایان خوشحال شدم که توانسته بودم چنین فردی را اندکی

علافش کنم و بعد باز ناراحت از این خوشحالی.خلاصه خواستم بگویم اگر به قول روانشناسها

گاهی جامعه ستیز می شویم و برای هم شاخ و شانه می کشیم به همین چیزها برمیگردد.ترس

ازپذیرفتن اشتباه(ازجانب خودم) و قانع نشدن به حق خود(ازجانب راننده)می تواند هرفردی

را درستیزبا جامعه قراردهد.