نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

راه و رسم عشق
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: داستانک

آن روزهاکه خسته ازهمه چیزبودیم.،خسته ازتمرین های طولانی صف جمع،دلزده ازکلاس

های سلاح شناسی ونالان ازدست رزم انفرادی وتشخیص جهاتین واینکه مورچه هابه کدام

سمت می ریزندخاکهای لانه شان وحالاهم یادم نیست که آن سمت شمال است یا

جنوب.روزهای که درحسرت یک تعریف خشک وخالی ازآنکاردمان ماندیم.روزهای که

حتی درختان نیزدلشان به حالمان می سوخت وبرگهایشان را ذره ذره می ریختندتابلکم

چنددقیقه ای هم که شده دورازهیاهوی به چپ چپها وبه راست راستها تنها خش خش برگهارا

حس کنیم وصوت دل انگیزحرکت جاروروی زمین سرد رابشنویم.روزهای که دردکف

پاهامان توامان شده بودبا تهدیدهای فرماندهانمان واینکه لغو پایان دوره ویا حتی تجدید دوره

خواهیم شداگردست ازپاخطاکنیم.روزهای که زمزمه واپسین ساعات مرخصی ها

ترانه«مروای دوست»اصفهانی بودوبغضی که با صدایش درگلویمان می ترکید.آن روزهااما

دلخوشی بزرگی داشتیم، لحظاتی که شایدکوتاهترازتمام آن ساعت های سخت بود،اماعمیق

بود وشیرین بود وبه قولی«فول شارژ»می شدیم وقتی ازکلاس های اخلاق حاج آقای جوان

عقیدتی سیاسی پادگانمان بیرون می آمدیم.وقتی حرف میزدانگارنیمکت ها دیگرهمان نیمکت

های سابق نبودند. همان های که سوزسرمایشان تامغزاستخوان نفوذمی کرد.وقتی حاج آقای

خراسانی مان حرف میزدنیمکت هاهم گرم می شدند.دل هامان قرص می شدوقتی میگفت«ان

مع العسریسرا»ویقین پیدامی کردیم که درکنارهرسختی آسانی هست.برادرم می گفت باجرعه

جرعه نوشیدن معرفت وبااستادمی شودهمانی شدکه بایدشد.من فهمیدم استادیعنی چه وحالاهم

شایدبتوانم درک کنم ازدست دادن استاد یعنی چه.استادی که راه رانشان می دادتادرچاه

نیفتی.استادی که وقتی داخل حریمش می شدی آرام بودی واستادی که می توانست خوبمان

کند.شایدبتوانم درک کنم حال شما تهرانی ها را...