نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

سلام برادرعزیزم.میخواهم ماجرایی برایت تعریف کنم،امیدوارم حوصله خواندنش را داشته

باشی(داری،می دانم).بعدازظهرآن روزی که میخواهم تعریف کنم،تازمانی که خواب بساط

پریشان حالی ها و سردردهایم رابرچیند،صداوتصویرآن پیرزن(حالا خواهم گفت کدام

پیرزن)،البته پیرزن هم نه،زن میانسال درذهنم بود.حتماًمتوجه شده ای که صداوتصویر،یک

صداوتصویرمعمولی نبوده،حتماًچیزی داشته که اینگونه فکروخیالم را به خودمشغول

کرده.نمی خواهم بیش ازاین کِش دهم.بگذارسریع بروم سراغ اصل ماجرا.داستان؛ نه، نه،

داستان نه!نباید بگویم داستان،حادثه بهتراست.بله حادثه درست بعدازظهریک روزتعطیل ویا

شاید هم نیمه تعطیل اتفاق افتاد.ازآن روزهای که کسالت ازدرختان می بارد وآسمان چیزی

جزعجزولابه و شکایت ندارد.یکی ازآن بعدازظهرهای که ازفرط بیکاری فقط خوردن به

ذهنم خطورمیکرد.خوردن والبته گاهی چندپک سیگار.ناراحت نشو؛چندپک سیگارتا حالا

کسی را نکشته،باید به تو اطمینان دهم که همه چیزباحساب وکتاب انجام می شود.می دانم که

الان می گویی میشودباحساب وکتاب معتادشدواحتمالاًبا همان حساب و کتاب هم گوشه خیابان

لای آشغال ها مرد.امامن میگویم این حساب و کتاب دراوج بی نظمی انجام می گیرد.مثل نظم

درکارهای برادرمان،بجای ساعت7صبح،هرروزساعت11سرکارحاضرمیشود!نهایت بی

نظمی بنظرمیاید.اما اوهرروزساعت 11سرکارحاضرمیشود!پس بایدگفت بانظم بودن دراوج

بی نظمی.می بینی؟حرفهای تکراری هرروزمان به اینجاهم سرایت کرده. بعدازظهرکه داخل

مغازه باابراهیم،همان دوست بلندبالایم بودیم و ازهردری حرف میزدیم،ناگهان صدای

عجزولابه ی شدیداًدردناک به یکباره گفتگوهای مارا به سکوت برد.بانگرانی منتظرشنیدن

دوباره ماندیم.صدا رفته رفته نزدیکترمی شدوالفاظ گویاتر.حالادیگرشیون آن زن رابه وضوح

می شنیدیم.زن بودمیانسالی؛قبل ازهرچیزتارهای صوتی اونمایانگراین موضوع می

شدوجملاتی تکراری رابا فاصله زمانی کوتاه ازهم تکرارمیکرد.جملات اوکه تااین لحظه

طنینش درگوشم مانده وموقع نوشتن این سطورهم ملموس است اینچنین بود«فقط چهل

هزارتومن، فقط چهل هزارتومن لازم دارم،مگه مسلمون نیستید،کسی نیست که کمک

کنه،کسی نیست که دست منوبگیره؟»واین جملات راچندباری تکرارکرد.اگرکسی

نیازخودرااینگونه داد میزدچه حسی به تودست می داد؟می دانم ازآن شخصیتهای نیستی که

بگویی«ولش کن بابا،مگه شوهروپسروکس وکارنداره!».وبدترازآن مطمئنم که نمی گفتی«اینم

روش جدیدشونه».جواب من درمقابل آنهایی که این حرف رابزنندسکوت است.البته شایداین

راهم می گفتم«این اتفاق بعدازاین همه سال که دارم تواین محل زندگی می کنم اولین باره که

داره می افته و بعدازاونم دیگه هیچوقت تکرارنشده تا الان».اماهمان سکوت راترجیح می

دادم و می گذاشتم که همان گونه زندگی کنند.

۱۳٩۱/۱۱/۳ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | محمدخلیلی | نظرات () |

www . night Skin . ir