نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

یک بعدازظهرنحس(قسمت پایان)
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی: داستانک

وقتی آن زن ازمقابل مغازه ای که بودیم گذشت متوجه درستی حدسمان شدیم.پیرزن یازن

میانسالی شکسته بود وحتی راه رفتنش هم این خسته گی رانشان می داد.قدوبالایش هم مثل

اکثرزنان ماکوتاه بودباچادری مشکی ودمپایی برپاکه توازن رانشان نمی داد.صدای

اورادیگرهمه شنیده بودند.عده ای ازمغازه دارهابیرون آمده بودندوتعدادی هم به همان نگاه

پشت شیشه قناعت کرده بودند.نمی دانم متوجه شدی یانه!اماماهم نتوانسته بودیم همگام

باشنیدن صدابیرون برویم وثانیه های بعدازمشاهده آن زن ازپشت شیشه بود که این کاررا

انجام دادیم.کشمکشی هم چند لحظه بین من وابراهیم بوجودآمدکه آیامی توانیم به اوکمک کنیم

یانه،البته نه بصورت حرفهای مستقیم.مغازه دارهم که همان اول کارخودرا ازورطه بیرون

کشیدبا گفتن این جمله:مگه چه عیبی داره کمک کردن؟اماروی نداری سیاه که همیشه دست

وبال مون رو کوتاه کرده.انتظاری دیگری هم البته ازاو نمی رفت.مغازه ای داشت به غایت

کوچک که به راحتی می توانستم حساب وکتابش رادرچنددقیقه برایت شرح دهم.بنظرم اصلی

ترین فروش اوهمان پفک ها و دوغ های روزانه ای بودکه من وابراهیم ازاومی خریدیم.نکته

بسیارتعجب برانگیزبرای من وابراهیم که بی شک توراهم به تعجب واخواهدداشت،حرکت

رئیس بانکی بودکه درهمسایگی ما فروشگاه لوازم خانگی داشت.اوباشنیدن صدای پیرزن به

سرعت مغازه رابست ودکمه ریموت کرکره اتوماتیک رافشردورفت؛به طوری که به گمانم

تاپایین آمدن کامل کرکره درخانه اش مشغول عوض کردن شلوارباپیژامه اش بود.

اصلاًازاوخوشم نمی آید.چاقالوی صورت قرمزی.امابیرون که آمدیم عده ای ازاصناف که

واضح یادم مانده تعدادشان ازدو،سه نفربیشترنبودند.یکی سبزی ومیوه فروش ودیگری بنگاه

داروآن یکی پارچه فروش،اورابه بنگاهی راهنمایی کردند.چایی برای اوریختندواحتمالاًبه

واکاوی دردورنجی پرداختندکه که منجربه بلندشدن صدای اوبه صورت حزن آلود شده

بود.امادیگرنفهمیدم به همان تحلیل وکارشناسی موضوع بسنده کردندویانه،دست برجیب بردن

و مصداق اخلاق عملی هم شدند.آن روزکه ازسرصبح ناراحت بودم، بعدازظهرشدت ناراحتی

ام دوچندان شد.نیکوتین بدن هم من وهم ابراهیم به شدت افت کردوبرای رفع آن به یک نخ

کامل سیگار نیازبود.می بینی که من صادقانه می گویم آن روزبعدازظهرهم یک نخ کامل

سیگارکشیدم.البته خبرخوبی هم برایت دارم و همین الان هم تصمیم گرفتم که انجامش دهم.

بعدازسیگاربودکه سردردشدیدی سراغم آمد.متوجه شدم که سیگاردردی را دوا نمی کند

که هیچ!بلکه به شماره دردها هم اضافه می کند.بنابراین ازهمین الان تصمیم گرفتم که دیگر

سیگارنکشم حتی چندپک کوچک.آن روزی که برایت تعریف کردم،یک بعدازظهرنحس

بود.