نزدیک بهشت

بهشت همین نزدیکی هاست

آفتابه
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٧  کلمات کلیدی: داستانک

 تعریف میکرد روزی شبانه مست پای برخانه نهاد ودرآستانه آن(در)کفش های فراوان

بدید.انواع واقسام کفش های آشنا حکایت ازآن داشتندکه براداران و خواهران کوچ کرده به

اتفاق اهل بیت بیتشان طبق روال هرهفته شام رادرخانه بساط کرده اند وکل یومشان بهترین

ساعات آدینه مان را کوفت نموده اندکه البته عادت هم کرده بودم.گفت:درهمان آستانه تصمیم

گرفتم وارددستشویی(توالت)شوم وآبی به سروصورت بزنم ودفع مایعاتی بنمایم تا بلکم اندکی

ازاثراختراع جناب رازی کم شود ومدام هم به خویشتن تلقین می کردم ومی گفتم:«نه!هرگز!

من مست نیستم.میرم و می شینم انگارنه انگار.من اصن مست نیستم».باهمین تدبیراز

(توالت)خارج شدم وازبیندرونی وارداندرونی شده وجماعت نسوان و ذکوران را نشسته

برپای سفره یافتم.سلامی کردم و من هم گوشه ای ازسفره را نشانه گرفتم وهمان جا هم فرود

آمدم.سنگین و باوقارنشسته بودم اما نمی دانم چراسنگینی نگاه اطراف به شدت آزرده خاطرم

می کرد.علی الخصوص برادربزرگتر.گویا انتظارداشتندکاری ازجانب من صورت

بگیرد.ولی اما چه کاری؟آنی بعدهمان برادرازجای بر خواست سمت من آمدوخم شد شئی

برداشت ورفت.ازپشت سرکه اورانگاه کردم دیدم آفتابه ای دردست می رود.