باید رسید...

سال دوم هنرستان بودم.یعنی حدوداً شانزده ساله.تازه به خانه جدیدمان اسباب کشی کرده

بودیم ومن هنوزنتوانسته بودم خودم را بامحیط جدیدوفق دهم.اندک!افسردگی برمن عارض

شده بود،جوری که باکوچکترین حرفی ناراحت می شدم وگاهی حتی شدیداً گریه می کردم.

مستحضرهستیدکه گریه کردن درعنفوان نوجوانی چقدرمی تواندغرورشکن باشد.آن روزها

هم مواجه شده بودباروزهای خوب خواهرزاده ام که فقط یک سال ونیم کوچکترازمن

بود.احوالات متفاوت ماباعث می شد مدام درگیری بین مان بوجود بیاییدکه درنهایت ازرانت

دایی بودن استفاده می بردم وباعث می شدکه غائله هاباسرزنش شدن اوپایان یابدوازمن نیز

تقاضای عفووبخشش نمایند.درهنرستان وکلاس درس هم وضع مشابه بود.درگیری های

زیادی بین بچه های کلاس پیدا می کردم.درجمع ها حاضرنمی شدم وتنها زمانی که می

توانستم خودی نشان دهم وآنها نیز رویم حساب می کردند زنگ ورزش بود.فوتبال تنهانکته

قوت آن سال من بود.فوتبالی که می توانستم خوب بازی کنم.حتی آقای گل مسابقات دوره ای

مدرسه هم بشوم.افت تحصیلی پیدا کردم ودرصددتغییررشته برآمدم وتربیت بدنی را که حس

می کردم علاقه مند به آنم انتخاب کردم.اما مسئولین مدرسه ثبت نامم نکردند وگفتندسنم ازاین

حرفها گذشته.آن سال رابه هرسختی بودتمام کردم.تابستان همان سال باشگاه پرورش اندام

ثبت نام کردم وطی سه ماه یک فرم بدنی نسبتاً ایده آل درمقایسه با هم سن وسالان خودم

بدست آوردم.سه ماه پرورش اندام مرا ازحال وهوای دوران افسردگی خارج کرد و خونی

تازه دررگهایم جاری ساخت.توجه ها به من زیاد شد.سال سوم هنرستان دراولین زنگ

ورزش سال تحصیلی جدید هنگام تعویض لباس بچه ها متوجه اندام تناسب یافته ام شدند.ازآن

روز به بعدمشتاقان پرورش اندام درکلاسمان زیاد شدوراهنمای همه شان هم من

بودم.اطلاعات خوبی درمورد بدنسازی داشتم.آنها را به واسطه خواندن مرتب مجلات

تخصصی آن رشته بدست آورده بودم(هفته نامه یا ماهنامه بشیرومجله دانش ورزش)آنها مرا

تاحد یک لیدربالا بردند ودرصدرخودشان جایم دادند.آن سال برنامه ی نشد که با هماهنگی

من ویا بانظرخواهی ازمن انجام شود....نتیجه گیری اخلاقی(!!!)؛هیچکس با نیروی بالقوه

انسان کاری ندارد،همه منتظرندتا کسی شوی،به جایی برسی وکلاً یک دست آوردی به چنگ

آوری؛کاری هم با مشکلات آدمی ندارند.باید به جایی رسیدتا تورا بپذیرند.

/ 4 نظر / 4 بازدید

ای عشق ای نبض زیبای زندگی ......می خواهم تورا بخوانم .....تورا تفسیر کنم ......تمام معناهایت .....بغض هایت .....وقصه های تنهایی ات را .....روزهای فراق ولحظه های دیدارت را....... از رویاهایت بنویسم .....ولی می دانی تو قابل تفسیر نیستی ......تورا نمی شود خواند .......همه چیز در تو یک رویا ست ......مثل همین حالایی که می خواهم از تو بنویسم ویا تورا بخوانم .........واین یک رویا ست ......ای عشق سلام بر تو که نبض زیبای زندگی هستی ....وبا توست که رازها جاودانه می مانند......سلام دوست ارجمند مطالب وبلاگت زیباست موفق باشی در((پاییزفصل زیبا ))با جدیدترین نوشته هایم آپم ومنتظر حضورشما دوست ارجمند هستم موفق باشی .....paez2012.persianblog.ir

زهرا

گاهی آدمها ظاهر بین اند و گاهی بی توجه!اما وقتی بی توجه هستند،منتظر یه حرکتی هستند تا توجهشون رو جلب کنه! نمی دونم خوبه یا بد!اما محرک انگیزه ی آدمها هستند گاهی!ولی خب هیچ چیز مطلق نیست [لبخند]