تو که نمیخوای منو بگیری

رو به آینه ایستاده بودم و از تمام زوایای ممکن خودم را با عینک آفتابی که می خواستم

بخرم برانداز می کردم. مرد میانسال احتمالا همکار صاحب مغازه کنارم ایستاده بود.

حرفی نمی زد از اینکه عینک به من می خورد یا نه و من این انتظار را از او داشتم.

برخلاف صاحب احتمالا اصلی عینک فروشی که خیلی با اعتماد به نفس لب برمی چیند

که نه و یا چشم گرد می کرد و لب غنچه که این حرف ندارد. من غرق در آینه بودم که

زنی با عجله وارد شد و گفت: «آقا میتوانید سریع این عینک را درست کنید؟ عجله

دارم!» آقای اعتماد به نفس عینک را گرفت و در جواب حرف بعدی زن که گفته بود

«ببخشد ها! ایشالا عینک جدیدم را می آیم و از شما می خرم» گفت:«مغازه خودتان

است .والا ما اینقدر سرمان شلوغ است که...» و رفت داخل چارچوب عینک که درستش

کند. زن چادری نسبتا قد بلندی بود. چهره جذابی هم نداشت. چند ثانیه بعد زن گفت

بدون عینک تقریبا جایی را نمی بیند. عینک فروش پرسید مگر چند سال دارید که این

حرف را می زنید. زن جواب داد چهل و پنج سال و بعد سریع اضافه کرد شوهر پیرم کرد،

من پیر شوهر هستم. مرد عینک فروش اما قبول نکرد و با اشاره به موهای سفیدش

گفت «منم چهل و پنج سال دارم اما ببین؟!!» زن گفت«من دروغ نمی گویم. تو که نمی

خواهی مرا بگیری!» زن از من به عنوان فرزند و از مرد میانسال به عنوان پدر عذر خواهی

کرد. مرد انتظار این حرف را نداشت. کمی جدی تر شد و دیگر تمام زور خود را صرف

درست کردن عینک کرد. شاید می خواست هر چه زودتر عینک را درست کند تا او که

گفته بود می خواهد به مسجد برود، برود. زن مسرور شده بود و کمی هم از رموز خوب

ماندش گفت که سعی می کند خیلی غم به خودش راه ندهد و بلد است چگونه غم را

بپیچاند. البته بنظر من خوب نمانده بود و این در واقع توهمی بود که عینک فروش در او

ایجاد کرده بود. از اینجا به بعد که من کار خریدم را تمام کرده بودم هنگام خداحافظی با

مرد عینک فروش با اعتماد به نفس بالا حس کردم دیگر آن صمیمت ابتدای ورودم را ندارد.

فکر کردم شاید صمیمت زیاد زن او را عقب رانده باشد یا در واقع ترسانده باشد. و اما

نکته اخلاقی یک: شاید تعداد زن ها که آماده هستند اسرار دلشان را با دیگران در میان

بگذارند از تعداد مردها بیشتر باشد. نکته اخلاقی دو: بر می گردد به خودم که می

خواستم نکته اخلاقی یک را خیلی صریح تر بگویم اما اخلاق را رعایت کردم و مهربانانه

گفتم :))

/ 2 نظر / 22 بازدید
من او

واقعا حالا عینک خریدی؟

من او

مبارکه زنا چون باید وقتی که حرف میزدم نزدن بعدش دیگه بیش از حد حرف میزنن نه همه مون ها، ولی خیلی ها اون وقتی که باید حرف میزدیم،داد میکشیدم و..سکوت کردیم بعدش تو موقعیت های اشتباه منفجر میشیم