امیدهای ناخوانده...

همیشه بودند وهستندچیزهای که مرابه زندگی کردن واداشته اند.چندی قبل به این نکته در

موردخودم پی ببرده ام.درهرمقطعی ازدوران ربع قرن حیاتم که نگاه می کنم می بینم موردی

بوده که ذهن مرامشغول کرده وتوانسته انگیزه ای درمن برای رفتن ایجاد کند. بیشترکه مداقه

می کنم می بینم حتی قسمتی ازعلایق امروزی که دارم بصورت کم رنگ تردرهمان زمانی

وجودداشت که اصلی  ترین علاقه ام وهدفم چیزدیگری بود.زمانی بسیار طولانی ودرواقع

شدیدترین تلاش هایم صرف فوتبالیست شدن تلف شد.لذت بردم، تحسین شدم،امیدوارشدم اما

درنهایت به آنچه میخواستم نرسیدم.یادم است درخلال دورانی که قله رادرفوتبالی شدن می

دیدم،به ادبیات وسینماهم علاقه نشان میدادم.داستان می نوشتم وشعرک های می گفتم.داستانم

را حتی به سرپرست تیممان که انسان فرهیخته ای بود جهت نقدفرستادم.به سینماهم علاقه

داشتم.سردیدن فیلم«ماتریکس»طعنه های زیادی خوردم.فیلمنامه خواندن را دوست داشتم.

دوره ای بودکه محو«نیکلاس کیج»بودم.نگاهم بیشترورزشی بوداما.درشانزده سالگی بعد از

اینکه ازتست یکی ازباشگاههای تبریز(پیام مخابرات)ردشدم درحالی که خودراشایسته می

دیدم چهارگوشه میدان را بوسیدم وعطای فوتبالیست شدن رابه لقایش بخشیدم وروی به

پرورش اندام آوردم.ازهمان زمان بعدازمدتها خواندن«خبرورزشی»،«گل»،مجلات مختلف

پرورش اندام،«همشهری»بخصوص ضمیمه«دوچرخه»و روزنامه های متنوع سیاسی که

برادرمی خردبا«همشهری جوان»آشناشدم.نقطه عطف خوبی بود.بعدازپرورش اندام به بوکس

علاقه مندشدم.آنجاهم ازابتدا هدف بزرگی داشتم که احتمال می دهم نبایداهدافم اینگونه بزرگ

می بودند.هدف همین المپیک«لندن»بودکه رفت.آنجاهم البته خوب کارکرده بودم اما ضرب

دیدن بینی وانحراف شدیدی که بوجودآمد ورفتن زیرتیغ مانع ازادامه دادن بوکس شد.فکرکنم

ازمعدود بوکسورهای بودم که به ادبیات وشعرعلاقه داشت.نمونه ای ازشعرکم(!) که خیلی

دوستش دارم ودرصبح سه شنبه ای درذهنم خطورکرد اینچنین است:«صبح دمید و خورشید

آفرید..ماه درکنج آسمان آرمید...روزی دوباره آغازشد...سه شنبه خداکوه را آفریدپ.ن».

دیگرورزش برایم تمام شده بود.تمام آرزوهای کودکی ام به کلی رنگ باختند.سربازی شروع

دوباره ی بودتابیشتربه سمت ادبیات وداستان وفیلم توجه کنم وحال می بینم که تنها علاقه ام

وچیزی که ازآن لذت می برم همانی است که کمرنگ تردرسالهای قبل هم بود.همیشه چیزی

هست که مارابه زندگی کردن،به ادامه دادن این مسیرتشویق کند...

 

پی نوشت:مصرعی است که ازمرحوم«قیصرامین پور»عزیزکه کِش رفته ام.

/ 1 نظر / 4 بازدید
حسین اسکندری

چه دوران پر فراز و نشیبی داشتی ! اما در بین همه این موارد حس کردم فوتبال رو زود گذاشتی کنار.نمیدونم.حس نوشتت این رو بهم گفت.اینکه جا داشت باز هم ادامه بدی. ! چند وقت پیش یکی از دوستان پستی تو وبلاگش گذاشته بود تحت این عنوان که تا الان اقیانوسی بودم به عمق یک بند انگشت ولی میخوام دریایی بشم عمیق. همین دغدغه ذهنی رو داشت.اینکه لازمه آدم تو یه موردی خیلی خیلی بیشتر تمرکز داشته باشه ! اما همیشه یه چیزی بین علاقه مندی هات با بقیه فرق داره که تا همیشه هم باهات میمونه که واسه تو سینما و ادبیات این نقش رو دارن که الحق و الانصاف هم کتاب خون ماهری هستی و هم یه فیلم باز خیلی خوب