مرگ تدریجی یک رویا

وقتی نشستی و حرکتی نداری، فکر می کنی می دونی چی میخوای، میدونی قراره

چطور بری جلو و افق چقدر روشنه و فقط مونده بری و بدستش بیاری. اما اینا همش

واسه وقتیه که نشستی! بلند که میشی تا اونو بدست بیاری با چیزایی رو به رو میشی

که اصلا به مخیله ات هم خطور نکرده بود. بعضیاشون یه جوری هستن که می تونن

ساقط ات کنن و باز برت گردونن به همون جایی که بودی. اما اگه پوست کلفت باشی و

ادامه بدی و همین جور بری جلو میبنی که نه چقدر بی خبر بودی، چقدر کم می

فهمیدی و حتی به این فکر کنی اونی که فکر میکردی اصله چقدر فرعه. میبینی چیزایی

که بهشون فکر نمیکردی الان سنگ بزرگی هستن که جلو روت وایسادن. چیزایی که

بهشون میخنددی الان به گریه انداختنت و مجبوری که حسابشون کنی و بهشون احترام

بزاری و به خریت خودت اشک بریزی.

/ 1 نظر / 20 بازدید
شکوفه ی سرخ گیلاس

سلام وب قشنگی داری[دست]خسته نباشی معلومه کلی پاش زحمت کشیدی[شرمنده] فکر کردم درباره ی سریال مرگ تدریجی یک رویا نوشتی![خنده][رویا]