پریشان ز پریشانی خویشم

امسال بی کیفیت ترین رمضان تمام دوران زندگی ام را تجربه کردم. دلیلش هم اصلاً

ربطی به گرما و طولانی بودن ساعت روزه داری ندارد. یعنی دلیل اصلی نبود. حداقل که

من اینگونه فهمیده ایم. چون پارسال و سال قبل ترش هم توفیری چندانی با امسال به

لحاظ هوا و مدت نداشت اما توانسته بودم رضایت نسبی در انتها داشته باشم. فرق

اساسی که امسال با سالهای قبل داشت از درونم نشات می گیرد. آشفته شده است

مثل یک کلاف سردرگم. این روزها از ابتدا و انتهای خودم هیچ سر در نمی آورم. سوال

دارم.شک دارم.خوف دارم اما دریغ از اندکی امید. دست و بالم را بسته احساس می

کنم.فکر می کنم حتی از سوال کردن هم می ترسم و حتی منع هم شده ام. فکر می

کنم مرا ترسانده اند.از خودم می پرسم چرا من نباید در مورد اصول دین اندیشه کنم؟چرا

باید بی هیچ حرف و حدیثی آنها را بپذیرم؟یا اصلاً اگر هم در موردشان فکر کنم چرا باید

به این نتیجه برسم که اصول دین را بپذیرم؟معنی اختیار را چه می شود وقتی عاقبتی

سهمگین برای بشر در صورت به نتیجه نرسیدن ترسیم می کنند؟ اصلاً من در این دنیا

چکار می کنم؟ چرا با اینکه خودم هیچ اختیاری در آمدنم نداشتم این همه تکلیف بر من

وضع شده است؟ اگر خدا قدرت مطلق است چرا خیلی ها این قدرت را حس نمی کنند؟

چرا هر چه گفته است خلافش را انجام می دهند(می دهم؟)؟اگر حق است چرا ما به

راحتی قبولش نمی کنیم؟چرا جهنم؟چرا بهشت؟

 

پی نوشت: این مطلب را رمضان سال نود و سه نوشته بودم و اما منتشر نکردم آن موقع و در پیش نویس ها مانده بود. برایم جالب بود!

/ 0 نظر / 26 بازدید