گلهای ریز باغچه

گلهای ریز باغچه کوچکمان بوی خوبی ندارند. اصلا می توان گفت بو ندارند، ولی رنگ

قرمز زیبایی دارند. گلهایی که خوب می دانند روز و شب چیست. آفتاب که کم کم می

خواهد غروب کند آنها به آرامی از لاک شان بیرون می آیند و آماده می شوند برای زندگی

شبانه خودشان. با این رفتارشان چقدر شبیه من می شوند که هیچوقت ارتباط خوبی با

نور و آفتاب و روشنایی ندارم و بهترین و شادترین لحظاتم آنجایی اتفاق می افتد که

آسمان تیره باشد و خیال باریدن به سرش بزند و یا دل شب باشد و تیرگی تمام ستاره

های آسمان را برجسته کند. من اما زنده بودن گلها را سخت باور می کردم. اصلا زنده

بودن-زنده بودن یعنی فهمیدن- موجوداتی که حرکت ندارند را، مثل درخت و صدف دریایی

و جلبک چسبیده به کف حوض و همه اینهایی که جا به جا نمی شوند و مثل ما نیستند.

اما خیلی خوب هم زنده هستند و خوب هم می فهمند و این زنده بودنشان هم بسیار

اصالت دارد! اصالت دارند؟ اینکه به قول افلاطون به صورت خودشان یا "مثال" خودشان

نزدیک ترند و یا احتمال قوی عین صورت خود هستند و این یعنی اصالت. در واقع همان

انتظاری که از یک موجود می رود. انتظار از یک گل چیست؟ از یک جلبک؟ از یک انسان؟

/ 0 نظر / 20 بازدید