وقتی ازبزرگی حرف می زنیم،ازچه حرف می زنیم؟

چند روز دیگر وارد بیست و پنج سالگی خواهم شد. کمی دلهره دارم از سنی که یک

دهه پیش تصوری از آن داشتم که الان فکر می کنم به کلی بیجا بوده است. یک دهه

قبل وقتی به افراد بیست و پنج ساله می اندیشیدم تصور می کردم اینان باید افرادی

باشندبسیار بزرگ که همه چیز می دانند.مرد هستند.حق هم داشتم. آخرب عضی از آن

دسته افراد را می دیدم که دست در دست طفلی به این سو و آن سو می رفتند. حرف

های که سر در نمی آوردم می زدند و کارهای می کردند که من نمی توانستم.بیست و

پنج ساله گی را خیلی بزرگ می پنداشتم.اما حالا که خود در مرز این«سن»قرار گرفته ام

چنین تصوری ندارم.حس نمی کنم بزرگ شده ام، فکر نمی کنم از آن بیست و پنج ساله

های شده باشم که زمانی می دیدمشان.من فکر نمی کنم اما بچه های که بیش یک

دهه از من کوچکتر هستند این فکر را در مورد امثال من دارند.گاهی درصف نان یکی از

همان ها صدایم می زند«حاجی»!دلم می گیرد. آخرکجای من به حاجی ها می خورد؟

مطمئن می شوم که آنها هم همان گونه فکر می کنند.اگر می توانستم می گفتم که

اصلاً چیز خاصی نیست و فکرهای عجیب و غریبی در مورد این سن و سال نکنند.حتی

آرزوی رسیدن به این سن را هم نکنند.چون بالاخره روزی بزرگ خواهندشد.با دیدن

عکس های سربازی برادر بزرگترشان ذوق زده نشوند.چون اگر«تک فرزند» نباشند، اگر

نتوانند«کفیل»باشند،اگر«کف پای»صافی نداشته باشند و اگر خودشان بخواهندکه نروند؛

سربازی را هم خواهند دید.اما چون باورنمی کنند،چراب گویم؟من دیگر از این به بعد هیچ

تصوری از یک دهه بعد خود نمی خواهم داشته باشم.حتی از دود هه و سه دهه بعد

هم.چون می دانم آن موقع هم اتفاق خاصی نخواهد افتاد.انسان های چهل ساله و

پنجاه ساله هرچه هم شده باشند،هر حرفی بزنند باز همان بچه های هستندکه خود را

به بزرگی زده اند.یا بهتر است بگویم سعی می کنند بچه بودن خودشان را فراموش کنند

و خیلی ها هم واقعاً می توانند. فیلسوفان و هنرمندان وعده ای دیگر خود را به بزرگی

زده اند.مگرنمی بینید که خیلی تعجب می کنند و تعجب خود را به اشکال مختلف نشان

می دهند.فرق است بین بزرگی و بزرگسالی ... 

 

پی نوشت:پنجشنبه ها قراربودمذهبی بنویسم که نشد.

پی پی نوشت:گاهی حس می کنم لیاقت مذهبی نوشتن ندارم.این یعنی یاس؟

پی پی پی نوشت:تیتر؛تقیلدی ازعنوان داستانی است از«ریموندکارور».

/ 2 نظر / 4 بازدید
حسین اسکندری

اتفاق تلخیه موردی که بهش اشاره کردی. البته شاید تقصیر تو نباشه ! یعنی تو نخواستی که اینجوری بشه ! مشکل از همون تصور اشتباه بوده گویا ! تصوری که تو 15 سالگی داری مسلما اونی نیست و نخواهد بود که در 25سالگی خواهی داشت ! 10 سال اختلاف در این بین خیلی چیزا رو عوض می کنه ! من پارسال روز تولدم پستی نوشتم با این امید که روزهای بزرگ و خوبی در دهه سوم زندگیم داشته باشم ! حدودا یه سال از این دهه گذشته ولی نه بزرگ شدم نه خوب ! اصولا به این نتیجه رسیدم که هیچ تصوری از آینده " دور "م نداشته باشم.البته تو این نتیجه گیری وضع حال حاضر جامعه هم بی تاثیر نبوده ! حالم رو دوست دارم خوب بگذرونم ! تا تصور و ترس از آینده حال امروزم رو خراب نکنه ! خیلی حرف زدم !

حسین اسکندری

دقیقا نمیدونم تولدت کیه ! ولی لازم میدونم بیست و پنج سالگیت رو بهت تبریک بگم.شاد بودن رو فراموش نکن :)