جلال

می دانی سیمین، یک آدم ملغمۀ تضادها است. نمی خواهم ادا در بیاوری و از خواندن

این کاغذ خودت را ناراحت شده بدانی و بعد جوابش را بدهی که همچه شدی و همچه.

می خواهم اینها را بخوانی و بدانی که این مرد چه جوری دارد خودش را برای خودش

وصف می کند. من گاهی فکر می کنم که یک عمر واخورده ام. سرخورده و وازده شده

ام. گیر کرده ام میان ادب و سیاست و از هردو مانده ام. گیر کرده ام میان مدرنیسم و

عهد بوقی بودن و باز وازده شده ام. گیر کرده ام میان قناعت انزوا و جبروت قدرت و باز

سرخورده ام. نه این را دارم نه آن را. گیر کرده ام میان عشق و عقل.

/ 0 نظر / 20 بازدید