درهمسایگی مرگ

قبل از ظهر روز جمعه

به یخچال کوچک بستنی تکیه داده ام و مطابق هر جمعه چند تایی بستنی حصیری می

خورم؛لذت خوردن این بستنی ها هم برای روزهای کودکی بود که بستنی را ازلای نانشان 

  لیس می زدیم،اما حالا،گاز می گیرم و می کَنم و قورت می دهم.سررا بیرون می چرخانم

ومی بینم حاج محمود از پیرمردهای خوش مشرب محل از جلوی مغازه بدون حتی نگاهی رد

می شود؛می خواهم سلام کنم اما نمی توانم،انگار امروزاصلاً حوصله ندارد.میانه ی خوبی با

حاج محمود دارم.حتی صدای ضبط شده شعری را که برایم خوانده است ازچند سال پیش تا

الان درگوشی ام نگه داشته ام.

بعد از ظهرهمان روز جمعه

بعد از ظهرهای جمعه هیچوقت حال و حوصله ماندن در خانه را ندارم، بنابراین از خانه

بیرون می زنم.ازمیانه های راه دوستم را با دست پانسمان شده اش می بینم وبسمتش می

روم،سعی می کنم خوشحال باشم و شوخی کنم تا ناراحتی دست زخمی شده اش و کسالت

آوربودن روز اندکی کمرنگ شود.با دهان تا بناگوش بازاز دستِ برگردن آویخته اش می

پرسم اما اواز چیز دیگری می گوید.گفت خبر داری؟پرسیدم ازچی؟:گفت:حاج محمود...حاج

محمود فوت کرده!زانوهایم سست شد و نشستم زمین.گفتم آخه من همین امروز صبح

دیدمش،ازجلوی خودم رد شد،دیدمش من!ودوستم گفت آره همین نیم ساعت پیش فوت

شده...قریب ترین مرگی که حس کردم وحسرت آخرین گفتگویی که بردلم ماند...میانه ی

خوبی با حاج محمود داشتم.حتی صدای ضبط شده شعری را که برایم خوانده بود از چند سال

پیش تا الان در گوشی ام نگه داشته ام.

 

پ.ن.این ماجرا برای تابستان همین سالی که درحال تمام شدن است بود.

/ 1 نظر / 4 بازدید
حسین اسکندری

یعنی کاملا جا خوردم.و موهای بدنم برای لحظه ای سیخ شد! این اتفاق مصداق واقعی اینه که ما دقیقا از یک دقیقه بعد خبر نداریم و بهتره هیچ کاری رو برای یه دقیقه بعد نذاریم.حتی سلام به امثال حاج محمود رو.حتی اگه حاج محمود حوصله نداشته باشه.