کاش بود

خمیازه ای می کشم،سرازبالش برمی دارم با چشمان نیمه بسته به بالای سر خود

نگاهی می اندازم و گفتگوی برادرم با مادر را می شنوم که هر چند نامعلوم اما می بینم که

اشک در چشمان برادر حلقه زده و او به زور مانع از ریزش سیل اشکهای میشود که پشت

پلکهایش جمع شده اند. مادر از اتفاق و حال پدر پرسید و برادرم گفت که چیز خاصی

نیست، فقط یک ضرب دیدگی کوچک در سرش ایجاد شده. این حرف خیال مرا راحت کرد و

چشمانم بسته شد.........اما صبح خانه سیاه بود.همه چیز سیاه بود. روی پلاکارد جلوی

خانه، نام "پدرم" هم "سیاه" بود، و من دیگر چشمانم کاملا باز بود.................

/ 3 نظر / 5 بازدید
مارال

سلام...خوبی/؟ مطلبت پر از احساس بود هر چند ...دلم نخواست که واقعیت باشه...[گل]

مارال

Live For the one I love Love As no one has loved Give Asking nothing in return [گل]