حاج حسن آقا

تقریبا هر روز از سرکار که بر می گشتم سلامش می گفتم. سلام حاج حسن آقا!

همیشه هم پسوند "آقا" زیاده بود بنظرم. اما خودش هم وقتی می خواست سفارشی

کند تا به جایی برسد حرف و نقلش می گفت: بگو حاج حسن آقا گفته که ... بعضی ها

هر قدر هم خودشان را تحویل بگیرند ناراحت کننده نیست. اما برای بعضی یک ذره هم

زیاد است. حاج حسن آقا بنظرم وقتی به خودش می گفت حاج حسن آقا، کبر و غرور و از

این زشتی ها توی دلش نبود. نمی دانم بازنشسته بود یا نه که به گمانم بود. چون آن

مغازه ای محقر خرده فروشی برایش آب و نان نمی شد. اما هر روز باز بود و شاید بیشتر

بخاطر سرگرمی، که مرد نباید در خانه ور دل زنش بماند به هر حال!

شوکه شدم اما در همین بعد از ظهر دلگیر جمعه که رفته بودم برای مادر پول از خودپرداز

بردارم. اعلامیه فوت با عکس حاج حسن آقا را دیدم. آن هم تازه اعلامیه چهلم! برگشتم

سمت مغازه اش که بسته بود و بنر کوچک تسلیت از کرکره آویزان. من چهل روز بود که

هیچ توجهی نکرده بودم.

چند پست پایین تر نوشتم که طولانی ترین دوره بی قراری ام را سپری می کنم. دوره ای

که توجه من فقط معطوف یک چیز است. دوره ای که دنیا در درون من و فقط در ذهن من

خلاصه می شود.

خدایش بیامرزد حاج حسن آقا را!

/ 0 نظر / 19 بازدید