و تنها مرگ مرهم زحم توست ...

چه اندوهبار است، ای خدایان، جهان به هنگام شب هنگامان و چه رازگونه است مهی

که مردابها را می پوشاند. اگر پیش از مرگ رنج فراوان برده باشی و اگر در این وادی مه

گرفته به درماندگی پرسه زده باشی و اگر بار گران جانکاهی به دوش، گرد جهان می

گشتی، می فهمیدی. و اگر خسته باشی و بی هیچ بیم و دریغی به ترک جهان و ترک

مه و مرداب و رودخانه هایش رضا داده باشی، می فهمیدی. اگر حاضر بودی با قلبی

سبک به کام مرگ فرو روی و می دانستی که تنها مرگ مرهم زخم توست، می

فهمیدی.

 

پی نوشت: یک مونولوگ خوب از رمان مرشد و مارگریتا که زیاد هم نتوانستم ازش لذت

ببرم.

/ 0 نظر / 21 بازدید