عشق و آپاندیس درساعت 1/25 دقیقه بامداد(قسمت اول)

بعد از ناهار دیگر آن آدم قبل از ناهار نبودم.شکم درد عجیبی به سراغم آمده بود. هر چه

مسیر طولانی کارگاه تا دستشوئی را طی می کردم تا بلکم این درد لامذهب آرام شود

اتفاق خاصی نمی افتاد.بچه ها سیب زمینی و تخم مرغ آب پزی را که برای ناهار خورده

بودم عامل شکم درد من می دانستند و من نیز همین طور. کار را به هر سختی که بود

تمام کردم و به خانه رفتم. افراد خانواده از ظاهر قضیه پی به باطن ماجرا بردند و آنها نیز

گناه را متوجه سیب زمینی و تخم مرغ دانستند و اینکه سردی کرده ا م و خوردن زنجبیل

داغ حلّال مشکلات خواهد بود.اولی ثمربخش نبود. دومین زنجبیل که این بار با نبات

همراه شده بود هم نتوانست آلامی باشد بر دردی که تا به حال در طول و عرض زندگی

خود تجربه نکرده بودم.ب الاخره چاره را در کودئین یافتیم. یک عدد برای پنهان کردن درد

کافی بود و پنهان هم شد و توانست مرا به سر قراری که با سلمانی محل برای اصلاح

سر و صورت داشتم برساند.موهایم اصلاح شدند؛اما درد شکم،درد شکمم اصلاح نشد.

کودئین هم یارای غلبه بر این پیچش های عجیب و غریب دل و روده را پیدا نکرده بود و

من همچنان جلوی بخاری درازکش ماندم و ما تحتم به اندازه تمام سالهای عمرم از

گرمائی بخاری نصیب برد.

زنجبیل داغ و کودئین و بخاری هیچ کدام آنقدر قوی  و توانمند  نبودند که بتوانند مرا به

ساعت های خوش قبل از ناهار برگردانند. نزدیکهای ساعت ده شب،لحاف و تشک و

بالش و البته باز هم بخاری را بر هر مرهم دیگری ترجیح دادم و خیال کردم که این جدائی

موقت روح از بدن شاید بتواند باعث جدائی دائم درد از شکم شود؛اما زهی خیال باطل،

روح موقتاً از بدن جدا نشد که هیچ،رابطه ی بین درد و شکم من چنان دوستانه شد که 

به اتفاق هم کابوس های وحشتناک در ربع ساعت ساختند که از عهده ی هیچ قاتل

بالفطره بر نمی آمد. پهلوهای چپ و راست،صورت به بالش و رو به سقف در هر دقیقه

چند باری جابجا می شدند تا بلکه بهترین حالت را برای آرام کردن شکم پیدا کنند؛اما

هرچه زدند به در بستهَ ی شش قفله خورد. اما الان که فکر می کنم حالت صورت به

بالش را از همه بهتر می بینم؛لااقل دو،سه دقیقه ای درد را آرام می کرد. بعد از همه

کابوس ها و نخوابیدن ها،ساعت دوازده و نیم تصمیم گرفتم سری به دکتر بزنم و البته

اکراه شدیدی هم داشتم چون تا به حال برای هیچ شکم دردی به دکتر نرفته بودم. رفتم.

البته باید یاد آور شوم که قبل از عزیمت،سری به مستراح زدم و شدیدترین تب و لرز تمام

عمرم را تجربه کردم. دندانهایم بِشکن میزدنند و پاهایم می رقصیدند،وضعیت جوری بود

که شهادتین کم کم بر زبانم جاری می شد.به هر ضرب و زوری بود خود را جمع و جور

کردم و به اتفاق مادر گرامی به درمانگاه شماره یک تامین اجتماعی رفتیم...

/ 4 نظر / 4 بازدید
سعیده

به انتظار اینکه ادامه داستان رو بخونم هستم...رابطه عشق و آپاندیس باید جالب باشه!

محمد وفایی

اگه کامنتامو توی وبلاگای دیگران دیده باشی می دونی که اهل خوندن متنای طولانی نیستم اومدم واسه عرض سلام فقط[گل]

حسین اسکندری

عذر میخوام بابت درگیری و در نتیجه تاخیرم! تعابیر و جزییات نوشتنت دوست داشتنین.اما به نظر من نباید متن اصلی و دغدغه اصلی نوشته تو جزییات نویسی گم بشه.تو خیلی خوب تا اواسط متن درد شکم رو برای خواننده تصویر کردی اما در ادامه باز هم متن درگیر درد شکم و چگونگی برطرف کردن اون بود.درسته که لازم بود که بگی مثلا بعد از اون مراحل درمان ! اولیه حالت خوب نشده ولی خیلی دیگه بهش شاخ و برگ دادی. اما طنز پنهان و لبخندآور(این اصطلاح قابل قبوله؟!)توی این متن رو دوست داشتم. و منتظر ادامش میمونم

زهرا

سلام داستان شروع خیلی خوبی داشت و ادامه ش هم خوب بود ، فقط تیتر جوریه که آدم تا آخر داستان رو می فهمه . البته اگه ادامه ی داستان رو درست حدس زده باشم! شایدم آخر داستان یه غافلگیری بزرگ داره. پس بی صبرانه منتظر ادامه ی داستان هستیم :)