چندپیرمردلذیذ

حاج حمید:هشتادسال را شیرین دارد.شغل آبا واجدادیشان بقالی است.به یقین می

شود گفت معروفترین بقالی تبریزهستند.همه چیز در مغازه اش که الان توسعه هم یافته

پیدا می شود.اولین صدایی که بعدازاذان صبح به گوش می رسد صدای بالارفتن کرکره

مغازه حاج حمید است.برعکس برادرش که شریک او نیزهست تااین لحظه کسی بد

اخلاقی و برخوردی تندازاورا گزارش نکرده.با ملایمتی وصف ناپذیرآمیخته با لبخندکه گاهی

چاشنی طنزراهم اضافه می کندبا مشتریانش برخوردمی کند.درمرام او جنس فروخته

شده پس گرفته می شود که هیچ،پول آن هم اگرچیزی نخواستی پرداخت می شود.

حاج حسین:حاج حسین که همه در محلمان«دایی»صدایش می کنیم اره تیزکنی دارد،

غیرازاره هرچیزی که باشد،مثل چاقوی آشپزخانه و چاقوی قالیبافی هم برای اهالی محل

صلواتی درست می کند.ازصمیمی ترین وبخشنده ترین پیرمردهای است که تابه حال

دیده ام.شیرینی کام خیلی ازکسانی که صبح ها سرکارمی روند به خاطرحاج حسین

است.ازمقابلش که ردمی شویم دست درجیب می کندوشکلاتی بهمان می دهد و هر

از چندگاهی هم باآجیل وشکلات های مخصوص شرمنده مان می کند.همه آذربایجان

رابا«جیپ»روسی خودش گشته است.کوه،تقریباً برنامه هرهفته شان است.می گوید

درکوه و بیابان که می روم سفره ی پهن می کنم وهرکس دوربرم باشد رادعوت می

کنم.همیشه ازخدا خواسته ام نه وسط سفره را خالی بگذاردونه دورسفره را.اعتقادی به

خانه های امروزی ندارد.حیاط چهارصد پانصدمتری شان را که توصیف می کندعکسی

مقابل چشمانت قرارمی گیرد که تلاقی سنت ومدرنیته را به خوبی نشان می دهد.

درختان توت وگیلاس و گلابی که زیرسایه شان نیمکتی است وسماور طلایی جوشان

گوشه نیمکت وجیپ روسی درکناری ودوچرخه نسل خودشان(سایزبیست وهشت)تکیه

داده شده به دیوارکنار حوض،حوض آبی رنگ.... 

کربلایی غلامحسین:«شیخ»صدایش می کنیم.بازنشسته است.نزدیک هشتادسال

دارد. نقل است که بعدازبازنشستگی تمام نمازهای یومیه اش را درمسجدخوانده،حتی

 نمازصبح را که گاهی به ساعت چهارمی خورد.خوش مشرب است و عاشق نوشابه،

درهر باری که قلپی ازنوشابه را سرمی کشدبسم الله ازدهانش نمی افتد ومن تشنه

این هستم که تماشایش کنم وچندباری هم به سختی برایش نوشابه خریده ام.

پلاستیک های که درخانه اش جمع شده را برای بقالی محقری که پاتوقش است می

آورد.یکبارنمازخواندنش را دیده ام.تعجب کرده بودم ازنحوه قرائتش.بعددیدم که درستش

همان است.صدای سنگ درچاه آب... 

/ 2 نظر / 4 بازدید
حسین اسکندری

چه پیرمردهایی زندگی رو شیرین می کنن برای آدم.میشن الگویی برای پیری هامون و البته خصوصیاتی که تو جوونی هم باید ازشون استفاده کرد. اولی رو فکر کنم تو یه پست دیگه هم ازش حرف زده بودی.خواستم بگم حواسم هست :D

ali

سلام چه زیبا بود توصیفت از این بزرگان محله که خدا عمر طولانی شان بدهد. گنجینه هایی که تا سی سال پیش گرانبها بودند و اکنون زیر گرد و غبار تمدن جدید و فراموشی دفن شده اند تا آیندگان دوباره دنبالشان بروند و چشمانشان برق بزند از درخشندگی و گرانبهایی شان. کاش برگردیم به زندگی خودمان. کاش برگردیم به خودمان. به خانه هایمان به عادتهای خوبمان. به تنفسمان در زیر درختهای همیشه پاکیزه و نه دوده خورده. کاش برگردیم به روزهای بدون کولر آبی و گازی تبریز. برگردیم به روزهای یک بار خرید در سال و عید بهار. برگردیم به دیدارهای همسایگی و شب نشینی ها.