عشق و آپاندیس درساعت 1/25دقیقه بامداد(قسمت آخر)

بله همانطور که عرض شد موهای حنایی رنگ عجب برازنده ایشان بود.چشمانش اندکی روشن،ابروها نازک و کشیده،قد و قواره راست و قائم و بدون هیچ اعوجاحی در پاها؛خلاصه یک اندام تراشیده وزیبا که هرچه بگویم کم گفته ام.مادرهم که دربین چرت های گاه و بیگاه خود متوجه دگرگونی حالم شده بود وازچشمهایم به درونم راه یافته بود،نگاهش را بطرفم برگرداند که داشتم رفتن شنل قرمزی به بیرون را دنبال میکردم.در تلاقی چشمانم با چشمان مادرناگزیرشدم بگویم:«مامان میگم عجب دخترمتین و خوبیه!» و مادرم گفت«آره ماشاا...دخترشیرینیه»و به همین بسنده کرد.فی الواقع نیت من ازگفتن این جمله این بود که شاید مادرتکانی به خود بدهد و سرذوقی بیایید و یا اصلاً شاید دلش بحالم بسوزد و به مادرشنل قرمزی که همچون حجرالاسود به صندلی چسبیده بود پیشنهادی بدهد،شماره ای بخواهد و یا آدرس خانه ای بگیرد.اما هیچ کدام ازاین کارها را نکرد و من درون خود سوختم و چون خودم توانایی در به سرانجام رساندن چنین امورفوق سنگینی ندارم ازخیرماجرا گذشتم.من ازخیرماجرا گذشتم،اما آن جوانی که ذکرش رفت نتوانست ازخیرش بگذرد و درکمال تعجب درونی من(چون نمی توانستم بیرونی اش را بروز دهم)پشت سرشنل قرمزی بسمت بیرون و حیاط درمانگاه روان شد و من هم که بواسطه پنجره های که مشرف به حیاط بود و خدا پدرو مادرمعماررا بیامرزد می توانستم دیدی به حیاط داشته باشم و ببینم که چطورشنل قرمزی دست رد برسینه جوان کوبید و من را غرق سرور کرد.اما جوان سمج تراز این حرفها بود و این بارمادرخود را به خواستگاری شنل قرمزی فرستاد.بله درهمان درمانگاه.ازاقبال بلند اومادرشنل قرمزی هم سرازگریبان بیرون آورده بود و حتی توانست قرارو مدارخواستگاری و یا حداقل آشنایی اولیه را فراهم کند و مرا ناراحت.حرکت جوان عزمم را جزم تر می کرد تا من هم وارد رقابت با جوان شوم و مادررا به خواستگاری شنل قرمزی بفرستم و درمانگاه را تبدیل به آژانس ازداوج بکنیم اما نمی دانم چه نیرویی مانع ازاین کارمی شد.دل آشوبه ای پیدا کرده بودم نگفتنی،یعنی جوری که من با چشمان خود می دیدم که جانم می رود.وعمیقاً به حکمت این جمله پی بردم که گفت«مردها برای عاشق شدن به یک لحظه نیازدارند ولی برای ازیادبردن به یک عمر».همینطوربود دریک لحظه چنان دلباخته شنل قرمزی شده بودم که ازخودم هم چنین انتظاری نداشتم.دراین لحظات حساس بود که متوجه حضورمسئول پذیرش درمانگاه شدیم که بالاخره آمده بودند اما ای کاش نمی آمدند،حاضربودم ازهمان بامدادان تا خود صبح آنجا بودم و یک کاری می کردم.مادربا طیب خاطرنگاهی کرد و گفت«آمدند،حالا راه می اندازند،انشاالله که چیزی نیست،درد که نداری؟» و من هم دیگردرد را احساس نمی کردم گفتم «نه وقتی می نشینم راحت ترهستم».شنل قرمزی ازاولین نفراتی بود که متصدی پذیرش شماره شان را صدا کرد و ما هم ازآخرین نفرات،آن پسرجوان هم چند نفری بعد ازشنل قرمزی بود که به دنبال او قرارگرفت.اما شنل قرمزی توجهی به او نمی کرد.آنها همراه هم به راهروی که اتاق معاینه قرارداشت رفتند.تنها موردی که ذوق مرا مکدرمی کرد خوش و بش مادرشنل قرمزی با مادرپسرجوان بود.اما مهمترخودشنل قرمزی بود.بعد از اینکه به راهرو رفتند دیگرندیدمشان،اما لحظاتی بعد مادرخواست که بروم و ببینم چند نفربه انتظارایستاده اند،به شوق دیدن شنل قرمزی به بلند شدم و داخل راهرو رفتم اما پسرجوان بود و خبری ازشنل قرمزی نبود.معلوم شد که آنها دراتاق معاینه بودند.دراین وانفسا پسرجوان هم مرا براندازکرد شاید او هم متوجه شده بود با اینکه من کارخاصی نکرده بودم.

برگشتم و مادررا دیدم که مقابل پذیرش ایستاده و دفترچه مان را شماره می کند یعنی ما هم باید می رفتیم و درآن راهرو قرارمی گرفتیم.رفتیم اما نمی دانستم که شنل قرمزی درکدام اتاق است و به اجبارانتهای راهروسمت اتاقی که باید می رفتیم،رفتیم.آن مرد سیبلو که حرکت عاشقانه اش ذکرشد هم آنجا بود.همسرش بازهم به او تکیه کرده بود ولی به قیافه هیچ کدامشان این حرکات نمی خورد این را ازآنجایی می گویم که همسرش هم سیمایی داشت درحد جادوگرهای که برجارو سوارمی شوند و حرکت می کنند. دقایقی بعد شنل قرمزی به همراه مادروخواهرکوچکش ازاتاق معاینه خارج شدند ورفتندبدون اینکه متوجه حضورمن شوند.نمی دانم اگرهم می شدند چه اتفاقی می افتاد اما آن تلاقی نگاهی که داشتیم مرا امیدوارترازپسرجوان می کرد.او رفت ومن ماندم و درد شکمی که دوباره به سراغم آمده بود.به هنگام رسیدن نوبتمان خدمت دکتررسیدیم،درهمان معاینه اولیه دفترچه را نوشت و گفت« سریع برو نزدیکترین بیمارستان».گفتم «دکترداروی،چیزی نمی نویسید که گفت لازم نیست سریع برو.»بعدازخداحافظی دفترچه را که نگاه کردم نوشته بود«اورژانس محترم بیمارستان...تشخیص آپاندیس حاد،برای انجام آزمایشات وعمل جراحی حضورتان معرفی شود».

/ 5 نظر / 4 بازدید
سعیده

سلام اولا خیلی ممنون که من و به ادامه داستان دعوت کردید. داستان در کل داستان خوبی بود.فقط نکته ایی که به نظرم اومد اینه که ریتم داستان تو قسمت آخر سریع تر از قسمتای دیگه است شاید هم قسمت های قبل شتاب کمتری داشتند. اما تصویر سازی ها شفاف و دقیق بود طوری که میشد مکان و اتفاقات و رو به خوبی تصور کرد. منتطر داستان دیگر تون هستیم :)

حسین اسکندری

به نظرمن اتفاقایی که تو این قسمت از داستان افتاده بود این حس رو به ادم میداد که ریتم تندتر شده.پرداخت داستان تو این قسمت خیلی خوب شده بود و به نظرم همه چی سرجاش بود. همون حس تعلیق هم خیلی خوب دراومده بود و پایانش رو هم من دوست داشتم.به نظرم نخواسته بودی الکی پایانش رو شلوغ کنی و یه سورپرایز عجیب و غریب داشته باشی. حالا یه چیزایی در مورد محتوا.این جمله هه که درمورد مردها بود واقعیه؟مردم؟داریم اصن؟ یه چیزی هم که به نظرم هم به خود داستان مربوط میشه و هم به محتوا اینه که همچین فضایی تو یه بیمارستان و اینکه مثلا میگم مادر طرف بخواد بره همون جا خواستگاری کنه و این صحبت ها یه مقدار داستان رو از حالت رئال درآورده.درسته نویسنده میتونه برای خودش یه دنیا بسازه و نوشتش رو با اون دنیای خودش پیش ببره اما چیزی که تو تعریف کردی یه چیز عمومیه که این مورد توش کمی نامتعارفه به نظرم. در نهایت بازم خسته نباشید میگم.نقدهام رو ببخش و تعریف هام رو جدی بگیر[چشمک]

زهرا

سلام اول یه عذرخواهی بزرگ بابت اینکه دیر اومدم. خدا این امتحانای میان ترم دانشگاهو از ما بگیره که همه زندگی رو از ما گرفته! ;) درمورد داستان هم به نظرم خیلی خوب بود. و چیزی که من بیشتر از همه دوست داشتم طنزی بود که توی اکثر تعاریف و جمله ها بود. و یه اعتراف هم اینکه پایان داستان با چیزی که من پیش بینی می کردم متفاوت بود و این همون غافلگیری بزرگ بود که گفته بودم. درکل خیلی خوب بود و خسته نباشید.حتما از این به بعد مرتب سر میزنم و داستان هاون رو میخونم :)

رجبعلی محبی

1- به نظرم جا داره کوتاه‌تر کنی داستان رو. عصر، عصر «نانو»ست. نانوادبیات حتی! 2- داستان باید یک تعلیق‌هایی داشته باشه تا ذهن خواننده درگیر و حدس‌زننده بشه برای پایان‌ش. 3- تو تایپ دقیق‌تر باش؛ بین هر دو کلمه یک اسپیس بذار. از نیم‌فاصله هم استفاده کن تا زیبایی بصری هم داشته باشه قصه‌ت.